|
چه بوستان زیبایی و چه باغ با طراوتی وقتی که نسیم بر گل های باران خورده می وزد و عطر آگین ، صورتت را نوازش می کند ، به راستی که روح آرامش می گیرد و ذهن تازگی می گیرد و خستگی از تن به در می شود. آری ، گلستان روزگار ظهور تو بی نظیر است و تصور زیستن در قلمروت روح افزا . ذهن را یارای ترسیم بهشت زمینی سردمداری ات نیست و جان با هر وصف که از حکومتت می شنود ، به شوق پر می کشد و صدای امواج دریای حکمت پدرانت ، وقتی از تو سخن می گویند چه قدر گوش نواز است ای باغبان پر مهر زمین ای خورشید روشنی بخش روزگاران ای لطافت بهار بر زمستان هستی ای مهربانترین جهان را پر از عدل و داد کند نیازمندی یافت نشود و به هر که بخواهی مالی بدهی بگوید بی نیازم کودکان با مارها هم بازی شوند و گرگ و میش از یک جویبار آب بنوشند قلب مومنان نزدیک باشد چنانچه هر کس نیازی داشت ، از طاقچه همسایه بر گیرد و ... کبوتر دل سوی تو و دوران طلای ایت بیشتر و بیشتر پر می کشد اما حیف و صد حیف که عده ای ، از گلستان و طراوتش ، از باغی که آباد می سازی و درختان پر ثمرش ، از سایه سار گسترده ی عدالتت ، از نسیم نوازش های پدرانه ات ، از روی مهربان و متبسمت ، از باران ریزان محبت بی دریغت ، از گل های رنگارنگ دانش و حکمتت ، از رود هماره جاری آرامش و امنیت ات ، از همه و همه تنها قیچی باغبانی ات را برایمان ترسیم کرده اند. افسوس که کم بودند کسانی که گفتند جهان در نبودت شوره زار است و زمین آکنده از گیاهان هرز و سرکش و کم تر بودند کسانی که گفتند زمین در نبودت زمستان و یخ زده و سرد و بی روح است و تو بهار همیشگی موعود بر جهانیانی نگفتند غمکده ی سوزان زمین با وجودت دگرگون می شود ای شادمانی روزگاران چنگک ات را وصف کردند ولی نگفتند وقتی بیایی ، شوره زار ها را زیر و رو می کنی قیچی را نشانمان دادند و نگفتند می آیی و هستی را از ناپاکی هرس می کنی ستمکاران نابود شده و کاخ های ویران را نمایاندند و فراموش کردند از عدالتی بگویند که چون سرما و گرما ، در هر خانه ای جاری خواهد شد تیغی تیز و بران را شرح دادند و یادشان رفت بگویند قلب مهربان و دست پر برکتت آن را می گرداند. آری یادشان رفت بگویند زمین گنج ها را بیرون می ریزد و آسمان رحمتش را سرازیر می کند و مهربانی جولان می دهد و آسایش همه گیر می شود. می دانیم ، می دانیم بزرگوار تر از آنی که ما را به ندانسته هایمان ، به نادانیمان و به ساده انگاریمان مؤاخذه کنی . پس بیا ای مهربانتر از پدر و دلسوز تر از مادر و همدم تر از هر دوست و هم نشین. بیا ای قرار قلب های بی قرار و ای رحمت وسیع جهانی و ای بزرگ مرد آسمانی بیا که ما از تیغ تیزت نمی ترسیم ای باغبان بی مانند زمین و زمان . بیا که بس مشتاقیم تا در هوای گلستانی که می سازی عمیق ترین نفس ها را بکشیم و از چشمه جوشان علم و دانایی ات ، جرعه جرعه سیراب شویم . بیا که می خواهیم پنجره ها را بگشاییم و عدالتی که استقرار می دهی را به خانه داخل سازیم. بیا ای مهربان ترین ، که نه ما ، نه زمینیان ، که تمام خلقت چشم انتظار ذره ای از تابش آفتاب مهر وجود توست. بیا که می خواهیم از شرق تا غرب عالم سفر کنیم و زخم های کهنه روحمان را با دیدن امنیت و بی نیازی ای که تو معنای دوباره نموده ای درمان کنیم همه ی این ها به کنار ، بیا که دلمان برای شنیدن یک جواب سلام از لبان مبارکت لحظه شماری می کند. بیا ای پدر ، ای مهربان ترین پدر.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 10:22  توسط محمّد مهدی
|
اسمان امروز ابری است در ابتدای تابستان همه مشغول به کار شاد و مسرور و سر حال لبخندی به این ، احوال پرسی با آن راستی ، خورشید کجاست ؟ آسمان امروز ابری است شاید حتی ببارد باران همه رنگی کدر است و بی روح همه گل ها سر به زیر افکنده و غمگین با خود زمزمه دارند نکند دیر بیاید خورشید نکند به درازا بکشد این دوران راستی ، خورشید کجاست؟ آسمان امروز ابری است و نسیم می کاود همه جا را سر گردان و سرکی می کشد همه جا این جا ، آن جا ، آن سو ، آن مکان و دل مضطربش بس نگران زمزه دارد با خود ، دیر کرده ، نیامد ، وعده گاهش کی بود ؟ بیا ، بیا و بتاب بر سر تا سر جهان راستی ، خورشید کجاست ؟ سال هاست آسمان ابری است دشت ناله کنان ، مویه کنان سوگوار ، گریه کنان اشک هایش جاری ، چون رود روان نوحه خوانش ، باد زمزمه دارد با خود ، بر سر و سینه زنان راستی ، خورشید کجاست؟ ابر تا سراپرده خورشید رسید حلقه زد گرداگرد خورشید بوسه زد آن آستان رفیع گریه ی شوق نمود و بنشست زیر چشمی نگهی کرد به زمین متعجب شد و بس نگران نه از گل و دشت و نسیم ، از انسان همه مشغول به کاری ، شاد و مسرور و غزل خوان و دریغ از فردی که بگوید با خود : راستی ، خورشید کجاست ؟ سال هاست آسمان ابری است همه ی انسانها به خاکستریب تیره عادت دارند نه یکی حال گل را بیند نه کسی می شنود زمزمه های نسیم سرگردان چه کم اند انسان هایی که زیر لب پرسند نگران: راستی خورشید کجاست؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 10:17  توسط محمّد مهدی
|
فقط ۱ روز تا میلاد مبارک یگانه منجی زمین و زمان ، مولای حاکم بر قلب و جان ، صاحب العصر و الزمان ، مهدی موعود ، آن یگانه ی گسترنده ی عدل در سراسر زمین ، و آن وعده ی حتمی الهی ، مهربان تر از پدر و دلسوز تر از مادر ، نزدیک تر از برادر و همدم تر از هر دوست و یاور باقی مانده است
چه زیباست برای این مولود ، در میلادش هدیه ای مهیا سازیم تا با تقدیم به وجود نازنینش ، دلش را شاد سازیم و لبخندی بر لبان مهربانش بنشانیم. و چه زیباست این هدیه در خور وجود پاکش و نزدیک کننده قلب ما به قلب نازنینش باشد. آری ، چه چیز بیشتر از هر چیز او را آزار میدهد : گناهان ما و چه چیز بیش از هر چیز دریای قلب پر مهرش را مسرت می بخشد : اینکه گناهی را از گناهان خویش پاک سازیم و با او و با خود عهد بندیم و بر عهد خویش پابند باشیم تا این گناه را در هر شرایطی ، مرتکب نشویم . بی شک وجود بی مثالش هم شاد خواهد شد و هم او خود مددکار ما در این راه خواهد بود. بیایید از همین الان و از این لحظه مهیای میلادش شویم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 9:27  توسط محمّد مهدی
|
اسلام دمادم وامدار علی ( علیه السلام ) است و هدایت شاگرد مکتبش . عقل در عظمتش حیران مانده و ایمان به یقینش پناه آورده. او که بی مثال است و بی زوال ید الله الاکبر و سید الوصیین و امیرالمومنین . او که جان پیامبر بود در روز مباهله و یگانه پاسخگوی نبی خاتم در دعوت عشیره و آفتاب تابان بی بدیل بر دستان اشرف مخلوقات در روز غدیر که همگی ما هماره بر زبان داریم : اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و چه کور خفاشانی اند دشمنان وجود نورانی اش. همو که کلامش دریای گوهر است و گنج بی پایان راهیابی به سعادت و لحظه لحظه زیستنش درسی است برای تمامی مخلوقات از ابتدا تا انتهای آفرینش. آری او که معلم جبرئیل امین بود و شاهد لحظه لحظه معراج خاتم المرسلین . او که کعبه در مقدمش می شکافد و هستی پروانه وار گرد وجودش می گردد. پس چه نیکوست اندکی در اقیانوس معرفتی که از کلامش جاریست غوطه ور شویم تا وجودمان زلالی پذیرد و راهمان روشنایی : اِتَّهِمُوا عُقُولَكُم فَإنَّهُ مِنَ الثِّقَةِ بها یكُونُ الخَطاءُ لا تَفرِحَنَّ بِسَقطَةِ غَيرِكَ لا تَدري ما يُحدِثُ بِكَ الزَّمانُ كُن كَالنَحلَة اِذا اَكَلتَ طيبا وَ اِذا وَضَعت طيبا وَ اَن وَقَفت عَلي عود لَم تكسِرهُ اِنّ كَرمَ اللَّه سُبحانَه لا يَنقُض حِكمَته، فَلِذلِك لا يَقَع الاِجابة فِى كُلّ دَعوَة اَكبَرُ الشَّرِ فِي الاِستِخفافِ بِمُؤلِمِ عِظَةِ المُشفِقِ النّاصِح ... اتعَظوُا بمَن كانَ قَبلَكُم قبل اَن يتعظ بكُم مَن بَعدَكُم أجمِلوُا فِي الخِطاب تَسمَعُوا جَميل الجَواب لاَ تَسْأَلْ عَمَّا لاَ يَكُونُ فَفِي اَلَّذِي قَدْ كَانَ لَكَ شُغُلٌ أَلا مُسْتَيْقِظٌ مِنْ غَفْلَتِه قَبْلَ نَفَادِ مُدَّتِهِ !؟ اِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ كَما تَمَلُّ الاَْبْدانُ فَابْتَغُوا لَها طَرائِفَ الْحِكَمِ؛ زادروز میلاد پر سرورش بر همگی پیروانش سراسر شعف و برکت و نعمت باد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 10:41  توسط محمّد مهدی
|
امشب هوای باغ نگاهم بهاری است / واژه به واژه کار دلم بیقراری است باران و رود و چشمه و دریا قلم شدند / برگ درخت و بال ملک دفترم شدند بیتابم امشب و تب شعری گرفته ام / با جمع شاعران شب شعری گرفته ام سعدی ! نگاه کن به رخش باز جان بگیر / از باغ های نخل علی "بوستان" بگیر حافظ بیا و شاعر این بارگاه باش / یعنی " غلام شاه جهان باش و شاه باش " . پژواک بی نهایت خورشید نور او / ای مولوی ز شمس جمالش بگو بگو ... "شیر خدا و رستم دستانم آرزوست " / چون نام رستم آمده این بار وقت اوست فردوسی از شکوه نبردش چه دیده ای ؟ / آیا شجاعت علوی را شنیده ای ؟ قطبین عالم است سر تیغ ذوالفقار / از ضربه های دستش "لا یمکن الفرار" نیما برای پیرهنش شعر نو بگو / از سادگیش از نمک و نان جو بگو او از هجوم زخم زبان خون به دل شده / سهراب ! در مسیر علی آب گل شده قیصر! میان کوچه علی سر به زیر شد / عمر گلش بگو چه قدر زود دیر شد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 15:10  توسط محمّد مهدی
|
دل خانه سالها بود که تنگ بود. چیزی قلبش را می فشرد و بغضی گلویش را آزار می داد. مجسمه های سنگی و چوبی احاطه اش کرده بودند و در سکوت خود او را نادیده انگاشته بودند . چنان سر را بالا گرفته بودند گویی در میان انبوه هدایا و خوراک و قربانی ها ، خود باورشان شده بود قدرتی دارند ، و با چشم تکبر به اطراف می نگریستند. حتی به خود او ، جایگاه و پناه گاهشان. دلش از این همه گمراهی ، از این همه کوته فکری ، از این همه نادانی ، بی بند و باری ، ظلم ، نیرنگ و دروغ گرفته بود. هنوز حال و هوای ابراهیم و اسماعیل در سرش بود . دلش طلب نیکوکاری می کرد . سادگی ، راستی ، دانایی ، درستکاری ، پاکی ، جوانمردی ، عطوفت و مهربانی خسته و نا امید ، دلگیر و غصه دار ، به دور دست ها خیره شده بود. تنها همدمش سنگ سیاهی بود که در آغوش گرفته بود. سالیان سال بود مونس یکدیگر بودند . آهی کشید. سنگ سیاه خوب می دانست غصه ی خانه از چیست . و مدت ها بود برای دلداری از زمان های دور برایش تعریف می کرد . قبل از آن که پا به زمین بگذارد . از خبر هایی که داشت و چیز هایی که می دانست. از نورهایی که قرار بود به زمینیان افتخار حضور بدهند . از آنان که نمونه ی کامل نیکی و راستی بودند و قرار بود تا ابد راه رستگاری را نمایان گر شوند. سنگ دلتنگ تر از خانه بود ولی برای ملاحظه هم نشینش به روی خود نمی آورد . خود او هم از این تاریکی خسته شده بود از این مجسمه های بی استفاده و از همه مشتاق تر بود تا چشمانش به آن انوار روشن شود. و هر روز بیشتر و بیشتر آن چه می دانست با خود مرور می کرد. چیزی درونش می گفت پایان کار این " بت " های بزرگ و کوچک نزدیک شده است و دلش گواهی می داد خبری در راه است. ناگاه حضوری را در اطراف خود حس کردند . حضور جمعی کثیر و فشرده. فرشتگان بودند که فوج فوج گرداگردشان را فراگرفته بودند سنگ به خانه نگاه کرد و خانه به سنگ . سنگ دانست حادثه ای مبارک در حال وقوع است و خانه هم از شادی فرشتگان دورادورش شاد شده بود. فرشتگان دوشادوش یکدیگر انتظار چیزی یا کسی را می کشیدند. در پس جمعیتی که راه نگاه آنان را بسته بود ، نوری مشاهده کردند . هیچ یک باورش نمی شد. یعنی زمانش فرا رسیده بود ؟ قلبشان تند می زد . فاطمه ، همسر ابوطالب نزدیک تر می شد و ملائک به احترام راه می گشودند دست و پایشان را گم کرده بودند . هیچ یک نمی دانست چگونه باید مهمان نوازی کند . خانه با خود می گفت : " کاش از همان زمان که سنگ از چنین روزی سخن گفت خود را آماده کرده بودم. از همان روزهایی که فاطمه راهش را از مسیر بت ها کج می کرد باید می دانستم. " در میان ولوله ی شادمانه ی فرشتگان ، چشم سنگ به مجسمه های بی مقدار افتاد . دیگر اثری از کبر و خود پسندی در چهره شان نبود. آنها نیز واقعه را درک کرده بودند و چون انسان های محتضر رنگ از رخسارشان پریده بود. شادمان بودند و سر از پا نمی شناختند. دلشان برای آن وجود بی مانند پر می کشید . آرزو کردند کاش پای بسته نبودند و به استقبال می شتافتند. هر یک می خواست از دیگری جلوتر باشد و زود تر شادباش بگوید و بر خاک پای فاطمه بوسه بزند. و وقتی فاطمه دستش را بر دیوار خانه تکیه کرد و آثار وضع در او هویدا شد ، هیچ یک حال خود را ندانست و سر از پا نشناخت و قبل از آن که فرشتگان اشاره ای کنند ، آغوش گشودند و فاطمه و فرزندش ، فرزند ابوطالب نور بی مانند الهی و یاور بی مانند یکتا پرستی را پذیرا شدند. و ... ، کعبه ، مکه ، زمین و آسمان درخشان شد و نور بی زوال خداوند بر جهانیان تابیدن گرفت تا راه یکتا پرستی ، سعادت و خوشبختی ، نیکی و نیکوکاری ، راستی و پاکی ، عدالت و حقیقت محوری تا ابد روشن باشد. دل در دلشان نبود . دست و پای خود را گم کرده بودند دلشان می خواست قدوم علی را گل باران و عطر افشان کنند . دلشان می خواست هلهله شادمانی سردهند . می خواستند پرواز کنند و با فرشتگان همراه شوند. هیچ یک در باورش نمی گنجید که چنین سر بلندی ای نصیبش شده باشد و پروردگار ، کعبه را شرافت بخشیده و اولین قدمگاه علی قرارداده است . و پس از آن بود که کعبه ، شکاف دیوار بالای حجرالاسود را ، قدمگاه علی را ، چون تاج افتخار و سروری اش محافظت نمود . همه باید می دانستند که علی چه افتخاری نصیب کعبه کرده است و کعبه و حجر الاسود چه قدر از این شرافت به خود می بالند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 8:59  توسط محمّد مهدی
|
در روزگاری که سیاهی و نا مردمی دل های مردمان را غارت می کرد و در نبود ابراهیم بت های فروریخته سر بر افراشته و با یکدیگر در تسخیر افکار جاهلان به رقابت پرداخته بودند ، تنها قدوم مستحکم تو بود که می توانست لرزه بر اندام آنان بیفکند ای مظهر یکتا پرستی دوشادوش سیدالمرسلین. در روزگاری که کینه و نا فهمی و رذالت شمشیر تیز کرده بود که در پایتخت ظلم و ستم کاری ، یکتا گل بی مثال خداوند را درو کند ، تنها جان فشانی تو بود که خار شد بر دستانشان – و در چشمان نور گریزشان – تا گوهر یکدانه ی بی مانند خداوند به گل خانه ای دیگر شرف حضور دهد که او گل که نه ، باغبان بود. در زمانی که علف های هرز یورش آورده بودند تا گلخانه ی نو پای باغبان اسلام را در هم بکوبند ، تنها داس درو گر تو بود که اسلام را باقی نگاه داشت . و تو چه قدر با عظمتی که با ضربات شمشیر تو فرشتگان به شور می آیند و جبرئیل فریاد لا فتی سر می دهد . که اگر نبود آفتاب درخشان وجود تو خفاشان چه زود خانه ی نورانیت را ویران کرده بودند ای برتر از انسان. در روزگاری که یهود گردن کشانه به هر توطئه گری پناه می داد و هر پیمانی را می شکست ، چه با ابهت و شکوهمند به بزرگی و گردن کشی شان در پس دیوارهای خیبر پایان همیشگی دادی ، ای دست با عظمت خداوند در میان خلق. و خداوند چه محکم و با صلابت معنای " بل یداه مبسوطتان " را به پیش چشمان بهت زده یهود تاویل فرمود. و حال پس از سالیان ، با نگریستن به جبروت تو ، می توان فهمید پروردگار چگونه راضی شد محبوبش و برترین مخلوقش را میان آن نا مردمان مبعوث کند . آری خداوند ، و هر حبیب ای ، محبوبش را بدون پشتیبان و یاور ، به قلب خطر نمی فرستد . ای بزرگ پشتوانه ی پیامبر در تک تک لحظه های خطیر. ای دین تکمیل شده و ای نعمت تمام بر دستان نبی در روز غدیر ، ای سید الوصیین و ای آفتاب تابان ابدی روشنگر تمامی آفرینش ، زمین هیچگاه قدم های تو را فراموش نمی کند که تک تک آن ها افتخار اوست و زمان هیچگاه تو را کمرنگ نمی کند که هر لحظه ی حضورت سرمشقی است برای راهیابی به هدایت و نجات و هر جمله ی گفتارت عبرتی است برای دستیابی به خوشبختی و رستگاری که تو خود معنای هدایت ، نجات ، رستگاری و سعادتی ای بزرگ الگوی آفردیگان. هرگاه تاریخ به نام مبارک تو می رسد ، سر تعظیم فرود می آورد و دو زانو در محضرت شاگردی می کند ای نمونه کامل تمامی نیکویی و پاکی. حال که به زاد روز تو نزدیک می شویم ، خاطره تازه می کنیم از حماسه ی زندگانی ات که از ابتدا تا انتهایش همه عظمت بود و اعجاز و معنایی تازه برای کرامت و فضیلت. زمین و زمان و خلایق تنها می توانند بگویند و قلم تنها می تواند بنگارد که وصف تو از توان نکارش برون است و فضائل بی مثالت از شمارش افزون. چرا که اگر جن و انس و ملائک و تمامی کائنات ، گرد هم آیند و از شمارش صفات نیک و فضائل و کرامات و رادمردی ها و از عظمت و بزرگی و بزرگواری و از شکوه و جلال و هیبت و جبروت و از مهر و عطوفت و رحمت و رافت ، دریا بسازند ، تو را اقیانوسی بی کران خواهند یافت که چنین دریایی در برابرش قطره است و هر چه گرد آورده اند در برابر حقیقت وجودت ذره. در چنین زمانی خواهند فهمید میلاد تو چه بزرگ روزی است و بردن نامت چه افتخاری و یاد تو را در ذهن داشتن چه سعادتی است و به تو اندیشیدن چه کرامتی و مبهوت و واله ، سکوت اختیار می کنند و سر خشوع فرو می آورند. و ما نیز.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 12:20  توسط محمّد مهدی
|
به مناسبت نزدیک شدن ایام ولادت مولا و سرور بی مثالمان امیرالمومنین و سید الوصیین ، بزرگ مرد ابدی ، و صاحب کرامات بی مثال و ازلی ، علی بن ابیطالب اسد الله الغالب شعری از استاد شهریار تقدیم دوستداران آن بزرگ سرور ، که مهر او و پیروی کردن از او افتخار ماست ، می نمایم امیدوارم که شاعرش ، استاد شهریار و همگی ما مشمول شفاعت و گوشه نگاه بزرگوارانه آن مولای مولود کعبه گردیم که : " به ذره گر نظر لطف بو تراب کند ، به آسمان رود و کار آفتاب کند " علی آن شیر خدا شاه عرب الفتی داشته با این دل شب شب ز اسرار علی آگاه است دل شب محرم سرّالله است شب علی دید به نزدیکی دید گرچه او نیز به تاریکی دید شب شنفته ست مناجات علی جوشش چشمه عشق ازلی شاه را دیده به نوشینی خواب روی بر سینه دیوار خراب قلعه بانی که به قصر افلاک سر دهد ناله زندانی خاک اشکباری که چو شمع بیزار می فشاند زر و می گرید زار دردمندی که چو لب بگشاید در و دیوار به زنهار آید کلماتی چو در آویزه ی گوش مسجد کوفه هنوزش مدهوش فجر تا سینه ی آفاق شکافت چشم بیدار علی خفته نیافت روزه داری که به مهر اسحار بشکند نان جوینش افطار ناشناسی که به تاریکی شب می برد شام یتیمان عرب پادشاهی که به شب برقع پوش می کشد بار گدایان بر دوش تا نشد پردگی آن سرّ جلی نشد افشا که علی بود و علی شاه بازی که به بال و پر راز می کند در ابدیت پرواز شهسواری که به برق شمشیر در دل شب بشکافد دل شیر عشق بازی که هم آغوش خطر خفت در خوابگه پیغمبر آن دم صبح قیامت تاثیر حلقه در شد از او دامن گیر دست در دامن مولا زد در که علی بگذر و از ما مگذر شال شه وا شد و دامن به گرو زینبش دست به دامن که مرو شال می بست و ندایی مبهم که کمربند شهادت محکم پیشوایی که ز شوق دیدار می کند قاتل خود را بیدار ماه محراب عبودیّت حق سر به محراب عبادت منشق می زند پس لب او کاسه ی شیر می کند چشم اشارت به اسیر چه اسیری که همان قاتل اوست تو خدایی مگر ای دشمن دوست در جهانی همه شور و همه شر ها علیٌّ بشرٌ کیف بشر کفن از گریه ی غسّال خجل پیر هن از رخ وصّال خجل شبروان مست ولای تو علی جان عالم به فدای تو علی
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 12:17  توسط محمّد مهدی
|
سلام بر شما ای رسول خدا و بر گل بهشتی پروردگار که در جوارت پر پر شده در دانه ای که میان انسان ها به ودیعه سپرده شده بود و چه غارتگرانی بودند .... فرمودید اگر یاری ات نکردند ...و جز دو سه نفر یاری نکردند دل خون و غمین و شرمنده شدم مولا جان شرمنده که نتوانستم با دست بسته از یگانه گوهر پروردگار صیانت کنم شرمنده که نتوانستم بی یاور ، یاری اش کنم شرمنده که نتوانستم در برابر هیزم ،در برابر تازیانه ... در برابر همان امانت داران ... و صد ها حیف و هزاران افسوس که آدمیان ، امانت الهی را خونین بال و پهلو شکسته باز گردانده اند بغض گلویم را می فشارد و اندوه به قلبم هجوم آورده غارت زده ای چون من بیش از این طاقت بازگویی ندارد ای سرور آفرینش آخر علی بدون شما ، بدون فاطمه ... از خود او سوال می فرمایید ؟ می دانم که ملاحظه مرا می کند. می دانم مراعات حال شما را خواهد کرد. و می دانید از بزرگواری اش است که پس از آن روز هنوز هم زمین و آسمان پا بر جاست پیاپی از او سوال بفرمایید و اصرار بورزید شاید قطره ای از این سیل بی امان مصیبت که مرا به غم بی انتها نشانده است را بازگو کند. شاید ... پیاپی سوال بفرمایید. شاید به کوچه و گوشوار شکسته اشاره ای کند. شاید نامی از آتش و تازیانه ببرد شاید در میان گفتارش کلمه ی " میخ در " یا " دیوار " را به کار ببرد ولی حتما از تعداد زیادشان سخن به میان خواهد آورد و از هم پیمانی و عزم جزمشان اگر هیچ یک را بازگو نکرد ، من فقط همین را عرض کنم : گر د هم آمده بودند تا به کلی نابودش کنند یا رسول الله ، مولا جان سنگینی بغض راه نفسم را بسته و آرام جانم به یغما رفته است وقتی باقی نمانده، بیشتر بمانم به مکان مزارش پی می برند شما و این کبوتر بال و پر شکسته ی عرش ر ا به خدا می سپارم که خوب می داند با گوهر های بی مثالش چه کند دعایم کنید ای رسول خدا ، مصیبت فاطمه بس سنگین است
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:48  توسط محمّد مهدی
|
در تمام آفرینش از ابتدا تا انتهایش یگانه و بی مثال مانده ای و می مانی یکتا و بی نظیر در اوج برترین ها و والاترین ها و هیچ کس نخواهد فهمید تو چگونه " فاطمه " شدی و پاره تن برترین مخلوقات خداوند. و هیچ موجودی درک نخواهد کرد که تو چگونه ... ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 17:3  توسط محمّد مهدی
|
سلام بر برترين خلق جهان و برترين آدميان آنكه چون عطر گل، از ديدگان مردمان پنهان و ناديدني گشته،امّا يادش زيباترين يادها و حضورش دلنشين ترين حضور هاست. سلام بر مولاي مهربان،امام و سرور و پيشواي عالميان،نيكترين نيكان و پاكترين پاكان آنكه بر مردمان از پدر مهربانتر و از مادر دلسوزتر و از دوست صميمي تر است آنكه چون پاكترين و مهربانترين و نيك ترين و عادل ترين است در قلبهاي پاك،دوست داشتني ترين است. آنكه كريم كريمان،بخشنده و مهربان،ياور مظلومان و فريادرس بيپناهان است. سلام بر مهدي آنكه ظهورش وعده حتمي الهي است در فراگيري عدل و نزول بي دريغ نعمت و برقراري امنيت. آنكه در حكومتش طفلان خردسال با مار هم بازي شوند و آدميان چون برادران هم خون گردند و گرگها با آهوان همزيستي پيشه كنند. آنكه سرچشمه هر خوبي و معدن هر خير و بركت و نيكي است سلام بر مهدي بهار آدميان و موعود يگانه و بي همتاي تمام دوران و سلامي بر شما كه كبوتر قلبتان را به باغ محبتش روانه داشته ايد و در باغ ولايتش آشيان داده ايد. سلام بر شما دلسوختگان غيبتش و بي قراران وصالش شمايي كه در اين سيلاب بلاي زمانه ، مهرش ، اين زيباترين گوهر هستي را ،در قلب خويش محفوظ ميداريد و از دست اندازي دزدان و غارتگران ايمن به محفل دلسوختگان دوري از اين بي نظير هستي خوش آمديد.عزيزان مقدمتان گل باران باد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 16:46  توسط محمّد مهدی
|
آه ای مدینه تو چه سیاه رویی و چه موذیانه خود را پشت نام مبارک پیامبر ( صلی الله علیه و آله ) پنهان کرده ای اگر از کسی بپرسند بی وفا ترین شهر کجاست ، راه کوفه را نشان می دهد ولی من می گویم ای تاریخ ، ای مردمان ، ای اهل زمین بدانید بی وفا ترین شهر مدینه است یادت هست ؟ همین روزها بود چند روزی نگذشته بود که کالبد والاترین موجود هستی را ... ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 10:6  توسط محمّد مهدی
|
دوباره پس از سالیان ذهنم به سامرا پر کشید بزرگ خباثت بشر ، نمکدان شکنی بی نظیر ، ثمره متعفن هزاره سوم سند مکتوب مظلومیت مولای غریب و لکه ننگ ابدی بر پیشانی تاریخ
چرا که اگر دوبار ساخته شود هم ، ننگ آن چون داغی بر پیشانی تاریخ باقی خواهند ماند که همه هستی بداند : " من بزرگ ترین پلیدی ها را انجام داده ام " راستی ، در روز ظهور مردمان زمین به چه رویی در چشمان مولایی که خانه اش ، مزار پدرش ، آرامگاه مادرش ، ملک پدری اش و سرداب غیبتش را ویران کرده اند ، نگاه می کنند؟ به چه رویی از او طلب رهایی می کنند وقتی چنین گرد پلیدی حلقه زده اند و سکوت پیشه کرده اند؟
آی مردم دنیا ... پاسخ مرا بدهید اگر هنوز قدر ارزنی شرف در کوله بارتان باقی مانده است آن را همین جا خرج کنید و پاسخ دهید که با چه رویی ؟ حقا که فرزند زمانه ای که نمکدان شکنی رسمش شده و شیطان صفتی آیین و افتخارش ، خلف تر از این نمی شود. خاک بر فرق زمین و زمانه ای که خانه مولایش ویران شده باشد. خاک بر دهان کسی که پس از این شرم ابدی ، نامی از " انسان بودن " ببرد. سگان را دیده ای که چگونه در برابر لقمه نانی حرمت نگاه میدارند و چگونه سپاس می گویند. خواه باور داشته باشی یا نه . خواه بخواهی یا نه ، خواه بگویی غلو و اغراق است . خواه انسان باشی یا نه ، حقیقت جز این نیست که :" بِیُمنِهِ رُزِقَ الْوَری وَ بِوُجودِهِ ثَبَتَتِ الْاَرضُ وَالسَّماء ... " از بركتش بندگان روزى يافتهاند و به وجودش زمين و آسمان استوار گشته است . نفرین بر آدمیانی که سگان از آنان برتر رفتار می کنند. خاک هم شرم دارد که بر فرق چنین موجوداتی بریزد. راستی ... سامرا چه قدر شبیه بقیع شده است. ای کوردلان پشت به نور کرده و ای شب نشینان به دور شیطان حلقه زده و ای هلهله کنندگان بر گرد جنازه های سوخته بشریت و انسان بودن هرچه می توانید این پاس از شب را خوش باشید که "اِنَّ مَوْعِدُهُمُ الصُّبح ، اَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَریب ؟ " همانا مهلتشان تا صبح است ، آیا سحرگاه نزدیک نیست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 16:19  توسط محمّد مهدی
|
پس از سال ها دوری ، به رسم ادب ، سلام سلام بر تو ای غرور آفرینش ، ای با شکوه ، ای بزرگ مرد سلام بر تو ای ... ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 11:33  توسط محمّد مهدی
|
چه سنگین بود لحظات تحویل سال و چه درد آلود. چه سخت است در میان خنده ها و شور و شوق اطرافیان ، بغضت را ... ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 8:50  توسط محمّد مهدی
|
می خواهم با دیگران ، از تو بگویم. از تو بگویم و همه ی دنیا را خبر دار کنم به همه جهانیان بگویم : آی مردم دنیا ، همگی ، پدری مهربان داریم و برادری دلسوز آی دنیا ، ... ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 10:28  توسط محمّد مهدی
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 12:52  توسط محمّد مهدی
|
شنيده اي داستان را ؟ ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 15:52  توسط محمّد مهدی
|
چشم باز مي كنم ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 13:25  توسط محمّد مهدی
|
چه تاريك بود گرفتاري يادت هست ؟ من پس از پرسه هاي بيهوده در كوچه پس كوچه هاي سياه و دلگير روزمره نا اميد از درگاه ديگران خسته و افسرده تازه ياد تو افتاده بودم كه راستي ... ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 11:53  توسط محمّد مهدی
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 10:42  توسط محمّد مهدی
|
بعد از گذشت مدت ها
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 16:47  توسط محمّد مهدی
|
عده اي مي خوانند : " گفته بودم چو بيايي ، غم دل با تو بگويم ... " و من هم براي آمدنت حرف ها داشتم. گفته بودم براي آمدنت دانه دانه تيك تاك هاي ساعت را مي شمارم و هزاران گل در باغچه كاشته ام تا قدومت را گل باران كنم گفته بودم كوچه دلم را براي تو آذين بسته ام و بر تك تك ديوارهايش لوح نام تو را نصب نموده ام. گفته بودم هزاران آينه در مسير عبورت نصب مي كنم تا روي ماهت را به يك نظر هزار باره ببينم گفته بودم جوي زندگي را از گل و لاي هر چه غير توست پاك مي كنم تا ياد تو در آن جاري باشد. گفته بودم صدايي جز صداي تو جانم را نوازش نمي دهد و قلبم در سينه چون كودك منتظر پدر اين پا و آن پا مي كند. گفته بودم اشك هايم را براي آب پاشي مسير عبورت نگه داشته ام . اما دريغ جامي كه با سخنانم برايت ساخته بودم بلورين بود و زود شكست حالا من مانده ام و زندگي آلوده و از جريان ايستاده من مانده ام و سرسام فرياد هاي بلند و بي محتوا. من مانده ام و كوچه اي كه مدت هاست آب و جارو نشده و ساعتي كه ديگر صداي تيك تاك آن مرا از دير آمدنت مضطرب نمي سازد. من مانده ام و لوح هاي خاك گرفته كه گاه گاه در عبور بي تفاوت از كوچه دستي بر آن ها مي كشم و مي گذرم و آينه هايي كه شكسته و غبار اندود شده اند. من مانده ام و گل هاي نروييده و باغچه اي خشكيده و تكه سنگي كه نام دل بر آن نهاده ام. و كودك دل سال هاست بزرگ شده و ديگر بي تابي نبود پدر را نمي كند. من مانده ام و حسرت گذشته هاي دل به تو سپردن و آن قدر زيبايي و مهرباني از تو سراغ دارم كه مي گويم : و تو مانده اي و غم گم گشتگي من. ولي هنوز هم با همه آلودگي ، باز مي گويم : چشم به بهار آمدنت دوخته ام و دل سپرده ي نسيم وصالت. تا تو با همه دل شكستگي از اين عهد شكني باز چون هميشه مرا در اين واماندگي مدد كني.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 9:34  توسط محمّد مهدی
|
سلام خيلي وقت شده مطلبي رو ارسال نكرده ام . ديگر داشت يادم مي رفت كه وبلاگي هم بنا كرده بودم. خيلي وقت شده دنبال كارهاي مورد علاقه ام نرفته ام. ديگر داشت يادم مي رفت به كارهايي علاقه داشتم. خيلي وقت شده در روزمرگي غرق شده ام. ديگر داشت يادم مي رفت زندگي اي داشتم. خيلي وقت شده با كسي درد دل نكرده ام . ديگر داشت يادم مي رفت دلي داشتم. خيلي وقت شده روشي براي زندگي ام دنبال نكرده ام. ديگر داشت يادم مي رفت كه زندگي هم هدفي دارد. خيلي وقت شده براي زمان برنامه ريزي نكرده ام . ديگر داشت يادم مي رفت زمان نياز به برنامه ريزي دارد. خيلي وقت شده يادي از امام زمان نكرده ام . هزاران هزار شرمنده ام ولي رك بگويم : " ديگر داشت يادم مي رفت امام زماني داشتم.
چه انتظار عجيبي ... تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي عجيب تر آن كه چه آسان نبودنت شده عادت. نه كوششي نه وفايي فقط نشسته و گويم " خدا كند كه بيايي "
كاش حد اقل روزي يك بار يادش باشيم و كاش حد اقل روزي يك بار دلمان از نبودنش بگيرد و كاش گاه گاهي بر زبان آوريم : " خدا كند كه بيايي " كاش ...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:10  توسط محمّد مهدی
|
روزي بود و روزگاري مردمي بودند ستم ديده و رنج كشيده حكمران سرزمينشان آنان را به بردگي گرفته بود. از صبح كه از خواب برميخواستند تا شب مجبور بودند سنگهاي گران را بر دوش كشند و بالا برند اگر نيروي جسمانيشان كفاف نميداد سهمشان تازيانه بود و اگر اظهار خستگي مينمودند تازيانه بيشتر ... گاه ميديدند كه عزيزانشان زير تازيانه جان ميدهند و جسدشان به عنوان مصالح همان ساختمان مورد استفاده قرار ميگيرد... تعدادشان زياد بود و سهمشان از آن سرزمين كم : به قدر خوراكي براي زنده ماندن روزانه و آن دم ستم بر آنان افزون گشت كه حكمران خوابي ديد و از بقاي حكومتش ترسيد. دستور داد شكم تمام زنان باردار را بدرند و نوزادان پسر را قتل عام كنند. و مخالفان در دم از دم تيغ گذرانده ميشدند ديگر كارد به استخوانشان رسيد و جانشان بر لب نام آن سرزمين مصر بود و حكمران فرعون و نام اين مردمان بني اسرائيل زير اين فشار به ياد وعده يعقوب پيامبر ( عليه السلام ) افتادند كه منجي اي خواهد آمد ... و چاره كارشان دعا براي ظهور اين منجي است. دست به دعا برداشتند. اما منجي ظهور نكرد. ستم كشيدند اما منجي ظهور نكرد در زير بار سنگهاي گران زير لب نام منجي را صدا ميكردند و ظهورش را از خداوند درخواست مي نمودند اما منجي ظهور نكرد. اما ... به وعده يعقوب پيامبر ( عليه السلام ) ايمان داشتند و عدم ظهور منجي از ايمانشان كم نكرد. و روزي همگي دست از كار كشيدند و دسته جمعي به بيابان هاي اطراف پناه بردند و زن و مرد و پير و جوان و كودك ، براي ظهور منجي دست به دعا برداشتند. دعا كردند و زاري نمودند. دعا كردند و التجا نمودند. دعا كردند و دعا كردند ... و ناگاه بر نبي قوم ، يهودا ، وحي شد به خاطر اين ايمان و اين دعا ظهور منجي 40 سال ديگر اتفاق خواهد افتاد. آنان چون چنين شنيدند دلسرد نشدند. شكوه و گلايه ننمودند و متفرق نشدند. بر عكس دلشان گرم شد كه منجي آمدني است... همگي با هم در دل و به زبان خداوند را سپاس گفتند كه بر ستمديدگيشان رحم آورده است و ناله و زاري شان را بي پاسخ نگذاشته و رحمت خويش را شامل حالشان كرده است. و باز دست به دعا برداشتند و ناله و زاري و ندبه و درخواست نمودند. و باز هم دعا كردند و دعا كردند. شكر گفتند و سپاس گزاري كردند. و دوباره بر نبي قوم وحي شد خداوند به خاطر سپاسشان و نااميد نشدنشان و التماس و التجا و دعايشان ، ظهور منجي را 30 سال ديگر محقق خواهد نمود. و آنان شادمان تر و اميدوارتر باز خداوند را شكرگزار شدند و باز بر درگاهش زاري و اتجا نمودند و باز به رحمت بيكرانش دل بستند و باز هم ايمان به منجي را در دل حفظ نمودند و اين بار نيز رحمت خداوند شامل حالشان گشت و به يهوداي نبي خبر رسيد به خاطر شكر گزاري و سپاسشان رحمت ايزدي شامل حال بني اسرائيل گشته و ظهور منجي 20 سال ديگر محقق خواهد شد. و بني اسرائيليان چون ديدند وعده يعقوب ( عليه السلام ) ديري نخواهد پاييد كه محقق شود، و چاره كارشان دعا و شكر گزاري است، باز هم بر سر زندگي روزمره خود باز نگشتند و باز هم ظهور منجي را بر نيازهاي روزانه خويش ارجحيت دادند و باز هم به جاي درخواست خوراك روزانه ، ظهور منجي را از خداوند متعال درخواست نمودند و باز هم به خاطر رحمت بيكرانش او را شكر گزار گشتند و باز هم به درگاهش التجا و التماس و دعا و ندبه نمودند و دعا كردند و دعا كردند و دعا كردند و بازهم بر سر خانه و كاشانه خويش بازنگشتند و باز با دلي گرم و ايماني راسخ به تحقق وعده الهي كه يعقوب ( عليه السلام ) بشارتشان داده بود ، اميد به رحمت خداوند بستند شايد اين زمان اندك نيز بر اين قوم بخشوده شود و اين بار بود كه رحمت خداوند بيشتر شامل حالشان گشت و بر نبي وحي شد كه ظهور منجي چندي ديگر محقق خواهد شد . و همان زمان بود كه حضرت موسي عليه السلام با عصايي در دست و گله گوسفندي همراه از بلندي هاي شهر به سمت مصر سرازير شد.
كاش ما را نيز اندكي از همت بني اسرائيليان بود كاش ما نيز ايمان آنان را داشتيم
آنان مگر چه كردند جز اينكه چند روزي خانه و كاشانه و زندگي روزمره خويش را رها كرده و به دعا به درگاه الهي پرداختند؟
اما ما ... چند بار شده است كه در روزمره ي زندگي حتي نامي از منجي نبرده ايم؟؟؟ راستي ... واقعا در دل به ظهور منجي ايمان داريم؟ اگر آري ، به راستي جز دعايي در روز جمعه قدمي ديگر براي ظهورش برداشته ايم؟ واقعا منتظر ظهور اوييم يا در نهان دل با خود ميگوييم : " ما كه زندگي مان در حال گذران است. اگر بيايد بد نميشود. شايد حال و روز ما هم بهتر شد" و باز غرق روزمره ميشويم؟ چند بار در سختي هاي زندگي آرزوي ظهورش را كرده ايم؟
حيف مهدي ( عليه السلام ) كه ما منتظران اوييم.
حضرت موسي تنها موعود يعقوب بود و او موعود تمامي انبياست. حضرت موسي تنها نجات دهنده بني اسرائيل بود و او منجي كل عالم است. و مقام حضرت موسي عليه السلام در برابر مقام امام عصر ( عج الله تعالي فرجه الشريف ) قطره اي است در برابر دريا و بني اسرائيل چگونه انتظار موسي ( عليه السلام را كشيدند و ما چگونه منتظر قدوم مبارك مهدي ( عج ) ايم ...
صد حيف مهدي ( عج ) كه ما منتظران اوييم. صد حيف ...
و كلام آخر : مولا جان ، سرور كل هستي ، يا صاحب الزّمان بي شك وعده الهي محقق خواهد شد و شما ظهور خواهيد نمود اما يا صاحب الزمان
روز ظهور تو چه سر افكنده ميشوند آنان كه در دعاي فرج كم گذاشته اند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:38  توسط محمّد مهدی
|
بسمه تعالي و بذکر وليّه المهدي و برادران يوسف (ع) بر او حسد ورزيدند. برادر خويش را مورد ضرب و شتم قرار دادند، ناسزايش گفتند ، او را به چاهي افکندند و رهايش ساختند. حقيقت از پدر خويش پنهان نمودند و يادش را به فراموشي سپردند. سالها گذشت ... يوسف (ع) بزرگي يافت. عزيز مصر شد.قحطي سرزمين مصر و اطراف آن را فرا گرفت. قحطي به سرزمين کنعان نيز رسيد و آنان نيز دچار قحطي شدند و تنها يوسف (ع) بود که انبار آذوقه اي داشت... برادران به نزد عزيز مصر رفتند تا آذوقه اي دريافت کنند. رفتند و برگشتند و بالاخره يوسف (ع) خود را به آنان معرّفي نمود. چه شرمساري اي ... شرم از ظلم و گناه وجودشان را فراگرفت.برادر خويش مي ديدند که عزّت و بزرگي يافته و خود را مي ديدند که کوله باري از گناه بر دوششان سنگيني مي کند. و از يوسف (ع) طلب بخشش نمودند. و يوسف (ع) آنان را بخشيد. باز دلشان آرام نگرفت . ظلمي سنگين و گناهي عظيم صورت داده بودند و بيش از همه پدر خويش را مورد آزار قرار داده بودند. نکند خداي متعال آنان را مورد عفو خويش قرار نداده باشد؟ نکند خداي بلند مرتبه ، به جاي مرحمت و لطف ، از روي عدلش با آنان رفتار نمايد و سزاي بدي شان را به آنان بچشاند؟ دلشان آرام نمي گرفت. استغفار و توبه فراوان نمودند. امّا از روسياهي خويش به درگاه الهي شرم داشتند. طلب عفو نمودند امّا مي ترسيدند سنگيني گناه، مانع بخشايششان شود. به کرم الهي پناه بردند امّا از عدلش نيز بيمناک بودند و آبرويي نزد خداوند در خود نمي ديدند. و مي ديدند که آخرتي در پيش دارند . اگر مهلت چند روزه دنيا پايان مي يافت و به سراي ابدي آخرت مي شتافتند و خداي بلند مرتبه ، قلم عفو بر گناهانشان نکشيده بود ، يقين داشتند ، از جمع سعادتمندان دور خواهند بود و به جمع زيانکاران و اهل شقاوت خواهند پيوست. سنگيني گناه و شرم روسياهي امانشان نمي داد. و چاره اي انديشيدند ... با خود گفتند :" اگر ما گناه کاريم ، پدر معصوم است. او نبي خداست. اگر ما ظلم کرده ايم ، او پاک است. اگر ما رو سياهيم او رو سپيد است. اگر ما نزد خداوند آبرويي نداريم ، او از آبرومندان است." و خوب مي دانستند که پدرشان مهربان است و بزرگوار. با آنکه سالها بر پدر بد کرده بودند ، باز بر لطف و مهر پدر چشم دوختند. دسته جمعي نزد پدر رفتند و درخواست نمودند :" پدر جان ، برخود ظلمي عظيم روا داشته ايم و راه سعادت را گم کرده ايم. روي سياه داريم و کوله بار گناه . از خداوند متعال طلب بخشش مي نماييم ولي با کدام آبرو؟ ... پدر جان تو نزد خدا آبرومندي. تو پاکي و معصوم. بزرگواري و کريم. فراموش نکرده ايم که در حقّت چه بدي ها روا داشته ايم و دلت را به خون نشانده ايم ولي پدر جان اگر تو، به دادمان نرسي به که پناه آوريم؟ دل به مهر تو بسته ايم و چشم به کرامتت دوخته ايم. تو از خداوند برايمان طلب بخشش کن . ان شاء الله خداوند شفاعت تو را در حق ما ، خواهد پذيرفت يا اَبانا اِسْتَغْفِر لَنا ذُنوبَنا اِنّا کُنّا خاطِئين ( سوره يوسف آيه 97 ) و يعقوب (ع) به آنان فرمود : نزد پروردگارم برايتان طلب بخشش خواهم نمود. . . . از ماه رمضان چيزي باقي نمانده . شبهاي قدر گذشت و تا پايان ضيافت الهي مهلت اندکي باقي است. ماييم و هزاران گناه ، ماييم و روي سياه ، ماييم و ابروي بر باد رفته بر درگاه الهي و مانده ايم بي پناه. خداوندا ... هر شب از ماه رمضان هزاران و شايد ميليونها نفر را از عذاب آتش و از خشم و عدلت مي رهاني . بار الها ... امّا اگر ما جزء آنان نباشيم چه ؟ اگر روي سياهمان مانع از بخشايشمان شده باشد چه؟ کريم و مهربان . اگر اين بار از سر عدلت ، ما را به کيفر اعمالمان برساني چه کنيم و چه چاره اي در پيش گيريم؟ . . . و فرصتي مهمتر از اين شبها ندارم که به جمع آنان که مورد رحمت الهي قرار گرفته اند بپيونديم. رسول خدا ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) فرمودند : " بدبخت واقعي کسي است که ماه رمضان را پشت سر گذارد و گناهانش آمرزيده نشود " و به حق بدبختي اي بالاتر از آتش عذاب الهي وجود ندارد. دلم با مرور اين فرصت اندک و بي آبرويي خويش مي گيرد و وجودم را ترس از عدم بخشايش فرا مي گيرد و با خود داستان برادران يوسف را مرور مي کنم . خوشا به حالشان . راهي يافتند تا مورد عفو الهي قرار گيرند . و چه راه ساده اي. تنها کافي بود به نزد پدر بروند و از او طلب بخشش کنند. پدر نبي بود ، خداوند دوستش داشت . نزد خدا آبرويي عظيم داشت. خداوند از روي لطفش درخواست پدر معصومشان را رد نمي فرمود. خوشا به حالشان که چنين پدري داشتند. خوشا به حالشان ... کاش ما نيز چنين پدري داشتيم ... کاش پدري داشتيم که در درگاه الهي آبرويي عظيم داشته باشد. کاش پدري داشتيم که آن قدر نزد خداوند عزيز باشد که خداي متعال از روي لطف و مهرباني اش درخواستش را رد نفرمايد. کاش پدرمان آن قدر مهربان بود که حتي اگر در حق عزيزترين فرزندش و حتي اگر در حق خودش بدي کرده باشيم ، باز هم لطفش را از ما دريغ ندارد و برايمان طلب بخشش نمايد کاش پدرمان پاک و معصوم و عاري از هر گونه گناه و اشتباه بود. کاش پدرمان ... و آن وقت با سري افکنده از شرم و دلي اميدوار به لطف پدر ، به سويش مي شتافتيم که :" پدر جان ، گناهاني ميان ما و رحمت الهي فاصله انداخته است و از فرصت رحمت همه گير خداوند چيزي نمانده . پدر مي ترسيم جزء آناني باشيم که مورد بخشايش خداوند قرار نگرفته اند. پدر جان ، فرمايش پيامبر دلمان ، و نه تنها دلمان که ذره ذره وجودمان را مي لرزاند که نکند ما جزء بدبختان قرار بگيريم. قربانت گردم پدر ... هنوز اندک فرصتي باقي مانده است ... فدايت شوم تو که نزد خدا آبرومندي برايمان طلب بخشايش کن که خداوند درخواست تو را رد نمي فرمايد و آن وقت بود که دلمان گرم بود که ان شاءالله مورد بخشش الهي قرار خواهيم گرفت. خوشا به حال برادران يوسف. کاش ما را نيز چنين پدر بود. امّا ... يعني تمام اين ها فقط زاييده ذهن ما بود؟ خيال پردازي بود؟ يعني بايد حسرت داشتن چنين پدري را بکشيم ؟ نه ... نه ... باورش سخت است. پس با اين بار گناهي که بر دوشمان باقي مانده چه کنيم؟ خدايا ... راهي جلوي پايمان بگذار ... اگر واقعا از بار گناه خويش احساس عجز و بدبختي نموديم و راهي به درگاه الهي نيافتيم ، اگر داستان برادران يوسف را خوانديم و آه حسرت کشيديم آن وقت جلوه کلام امام رضا (عليه السّلام ) را درک مي کنيم و نور کلام ايشان بر دل ما مي تابد که : " امام ... پدري است مهربان ..." خدايا ... باورم نمي شود ... دلم مي خواهد از شوق پرواز کنم. يعني آه حسرت ام بيهوده بوده است؟ ... واي چه سعادتي ... آري هريک از ما پدر داريم مهربان تر ، والا مقام تر ، پاکتر و آبرومند تر از يعقوب (ع) باورش سخت است ولي ... مهدي (عج) آن قدر بزرگوار است که دلسوزتر از يعقوب در حق تک تک ما پدري مي نمايد . اوست که از هر والا مقامي در نزد خداوند والا مقام تر است و از هر رو سپيدي روسپيد تر. و خداوند از هر کس عزيز تر مي داردش . بي شک درخواست مهدي موعود ، رد نخواهد شد . چه کس پاکتر و آبرو مند تر و مهربان تر و بخشنده تر از او ؟ ... بشتابيم ، فرصت زيادي باقي نمانده . سلامي به او بنماييم ، گل صلواتي تقديمش كنيم ، براي فرجش از ته دل دعا نماييم و شروع كنيم به درددل : پدر جان ... مهدي عزيز ما ... بارگناهانمان پشتمان را خم كرده و سياهي اش رويمان را سياه نموده است .عزيز دلمان ، كمكمان كن . مهربان پدر ... به دادمان برس. آرامش جان ... برايمان طلب بخشش نما كه تو مهربانتريني. و زير لب خطاب به مهربان ترين پدر عرضه داريم : يا اَبانا اِسْتَغْفِر لَنا ذُنوبَنا اِنّا كُنّا خاطِئين پدر جان برايمان از گناهانمان برايمان طلب بخشش نما كه ما خطاكار بوده ايم بشتابيم ، فرصت چنداني باقي نمانده است و يقين داريم دعاي پدر رد نميشود و اشك شوق از داشتن چنين پدري با اشك شرم از روايات سياهي و گناه ، در هم ميآميزد.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 14:24  توسط محمّد مهدی
|
سال گذشته بود نيمه شعبان به فكر تو افتاديم كه امامي داريم كه غايب از نظر است يادمان آمد كه او را فراموش كرده ايم گفتند مهربان است جاي جاي شهر ميزي قرارداشت و شربت و شيريني اي عده اي دور و بر آن شاد ... و عده اي هم بي تفاوت راستي ... كسي يادش بود كه بيش از 1100 سال است كه غيبت به طول انجاميده؟ كسي دلتنگ عزيز سفر كرده ي اين شهر دود آلود بود؟ شيريني و شربتي خورديم و تبريكي گفتند و پاسخي گفتيم ميز را رها كرديم و يادمان رفت ... يادمان رفت مولايمان غايب است يادمان رفت چرا هر روز كه به اخبار گوش ميدهيم تنها خبر قتل و كشتار و جنگ و اختلاف و بلا و بيماري ميشنويم چرا هر روز مطالب صفحه حوادث روزنامه ها دردناك تر و دلخراش تر ميشود. چرا دلمان گرفته و خسته ايم چرا اين قدر زندگي سخت ميگذرد چرا اين قدر مردم با يكديگر نا مهربانند چرا بي نظمي و شلوغي جزئي از شاخصه هاي زندگي شده چرا امنيت مان روز به روز كمتر ميشود. چرا مردم به راحتي به يكديگر دروغ ميگويند چرا هنوز هم كودكي دسته فالي در دست اصرار ميكند تا پاكت فالي از او بخريم و گل فروشي در چهار راه بر شيشه ماشينمان ميزند چرا رنگ همه چيز خاكستري است چرا اين قدر روزهاي جمعه دلگير است چرا اين قدر در مشكلات خود را تنها مييابيم چرا ... آري يادمان رفت چرا. و تا امروز زندگي مان اينگونه بوده است و امسال هم تا به امروز ظهور يگانه هستي محقق نشده است. حيف ... يادمان رفته بود دعا كنيم و تا امسال غيبت ادامه يافت. حيف ... يادمان رفته بود به جاي خواستن رفع تك تك مشكلات خود ، آمدن حلال تمامي مشكلات هستي را از خداوند درخواست كنيم. اگر تا كنون دعا نكرده ايم اگر كم دعا كرده ايم ديگر بس است از هم اكنون از خداوند بخواهيم خداوندا چه ميشود ميلادش را در محضرش به سرور بنشينيم و او خود يگانه سخنور تمامي جشنهاي ميلادش باشد؟ خداوندا چه ميشود در روز ميلادش ، مهر وجودش را بيرون از پرده غيبت نظاره گر باشيم و از دستان پر مهرش عيدي بگيريم؟ خداوندا چه ميشود خستگي مان را به ديدن قامت رعنايش بزدايي و قلب مضطربمان را به نور وجود بي مثالش آرامش بخشي. خداوندا چه ميشود در روز ميلادش پنجره را بگشاييم و نسيمي روحبخش گون مان را نوازش دهد و به بيرون كه بنگريم ، تا چشم كار كند، سرسبزي باشد و شادابي و طراوت. چه ميشود خداوندا وقتي به بيرون از خانه قدم بگذاريم نگاه هاي مردمان به يكديگر از سر مهر و دوستي و محبّت باشد و ديگر قلب كسي از نگراني به تپش نيفتد چه ميشود خداوندا ... همين امسال همين نيمه شعبان نه خدايا دير است همين لحظه ... صداي گرم و دوست داشتني اش را بشنويم كه ميفرمايد :" يا اهل العالم انا بقيّة الله " اي مردم جهان من بقيّة الله هستم . ( فداي صدايت مولاي مهربان) چه ميشود خدايا ... همين لحظه ... همين لحظه ... خدايا ... همين لحظه ...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 17:5  توسط محمّد مهدی
|
یا صاحب الزّمان
پدر جان، مهربانا ، به کدام مصیبت تسلیتت گوییم فدای قلب رنج دیده ات ؟
سالروز شهادت جد بزرگوارت را به سوگ بنشینیم
یا تخریب بارگاه منور امام هادی را که او نیز یکتاست
یا هتک حرمت متزل شخصی تان را؟ و تخریب سردابی را که یاوران راستینت و محرمان بارگاهت بارها و بارها صدای نازنینت را از آن شنیده اند که برای دوست دارانت طلب بخشش می کنی؟
به کدامین مصیبت ؟
فدای چشمان اشک بارت
و با چه رویی خدمتان عرض تسلیت کنیم
که تا به حال یاورت نبوده ایم.
با چه رویی خدمتت دم از دم بر آوریم
که در روزمرگی های زندگی دنیوی خویش بارها و بارها فراموشت نموده ایم
و خود با نافرمانی های خویش بارها و بارها باعث آزردگی ات شده ایم
کس چه می داند
شاید اگر به واقع حضرتش را یاری می کردیم امروز در حکومتش و در دولت کریمه اش زیست می کردیم.
شاید ...
بهتر نیست ضمن عرض تسلیت زبانی و سوگواری در جهت یاری این امام عزیز نیز بکوشیم؟
بهتر نیست با ترک دائم حداقل یک نافرمانی کمتر دل پدر مهربان خویش را به درد آوریم؟
بهتر نیست حداقل با دعای پیاپی در جهت ظهورش ، یاری اش کنیم؟
بهتر نیست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:23  توسط محمّد مهدی
|
اگر يكي از دوستان خود را بعد از مدت نسبتا طولاني ببينيد و او به شما بگويد :" تمام اين مدت به يادت بودم و يك لحظه هم فكرت از ذهنم بيرون نرفت" و بدانيد كه اين جمله را واقعا بيان ميكند، چه حسي نسبت به دوستتان پيدا ميكنيد؟ آيا چند درجه در ذهن و قلبتان عزيزتر نميشود؟ او را بيشتر دوست نخواهيد داشت؟ بيشتر يادش نميكنيد. سعي نميكنيد به او نزديك تر شويد؟ اگر بدانيد كه هميشه در ياد اوييد و او غير از اينكه به ياد شماست، برايتان دلسوزي هم ميكند و هميشه سعي در كمك به شما دارد، و حتي گاهي بدون آنكه خود متوجه شويد در جهت رفع مشكلاتتان تلاش ميكند، آيا سعي نميكنيد كه دوستي خود را با اين فرد هميشه حفظ نماييد؟ و اگر اين فرد، از صفات اخلاقي والايي مثل مهرباني، عطوفت، بخشندگي و گذشت، كرم،رأفت،پاكي و نيكويي،خيرخواهي و ... برخوردار باشد،حاضر خواهيد بود حتي يك روز،دوستي خود را با چنين فردي قطع نماييد؟ و اگر بدانيد او شما را فقط به خاطر خودتان دوست دار نه به خاطر نيازي كه به شما دارد، قلبتان را خانه محبتش نميسازيد؟ دوستش نميداريد؟اگر او را نبينيد دلتنگش نميشويد؟ شما نيز هميشه در يادش نخواهيد بود؟ وقتي غمگين باشد سعي در رفع غمش نميكنيد؟ سعي نمينماييد او را هميشه از خود راضي نگه داريد؟او را همدم خود نميسازيد؟ ... و ... هر يك از ما اين چنين دوستي داريم. هميشه به ياد ماست. ما را هيچگاه فراموش نميكند. خودش فرموده:" انّا غَيرُ مُهمِلينَ لِمُراعاتِكُم وَ لا ناسينَ لِذِكرُكُم". ما در مراعات حال شما كوتاهي نميكنيم و ياد شما را فراموش نميكنيم. و دوستي است همدم . امام رضا فرموده اند :"اَلاِمامُ اَنيسُ الرَّفيق" امام دوستي است همدم . هر يك از ما چنين دوستي داريم. به حق همواره به ياد ماست. برايمان دائم دعا ميكند و از خداوند متعال براي خطاهايمان طلب بخشش. هميشه در رفع گرفتاري هايمان و غمها و رنجها و مشكلاتمان ميكوشد. و هرچه ميكند از سر مهر است و محبتش كه او هيچ نيازي به ما ندارد. مهربانترين مهربانان است و كريم كريمان و بخشنده ترين بخشندگان.و آنقدر مهربان است كه وقتي خداوند اذن ياري به او ندهد به اضطراب و اضطرار ميافتد. آري بهترين دوست است و در نيكويي بي نظير. در محبت بي همتاست و در خيرخواهي بي مانند. امّا ... دوستي حقوقي دارد. او به بهترين شكل حق دوستي را در مورد تك تك ما رعايت فرموده و ميفرمايد. ما تا به حال چه قدر حق دوستي را در موردش به جا آورده ايم؟ به يادش بوده ايم؟ دلتنگش شده ايم؟ با او انس گرفته ايم؟ او را همراز خويش قرار داده ايم؟ مراقب بوده ايم نرنجانيمش؟ اصلا يكبار صدايش كرده ايم؟ سلامش ميكنيم؟ در قلبمان جايي براي محبت و علاقه نسبت به او وجود دارد؟ بي شك او بهترين دوست است. آيا او را به عنوان دوست خويش پذيرفته ايم؟ اگر چنين است چرا وقتي اسامي و القابش را مرور ميكنيم به كلماتي چون " طريد " ( رانده شده و كنار گذاشته شده ) بر ميخوريم؟ اگر بوده ايم بد دوستاني بوده ايم. و بيشتر از همه با اين چنين رفتاري به خود ظلم كرده ايم كه خود را از انس با چنين وجود نازنيني محروم ساخته ايم. به سويش بشتابيم و علاقه مان را نثارش كنيم. اگر تا به حال بد دوستاني بوده ايم... ديگر نباشيم. دوست مهرباني است حيف است از خود برنجانيمش. حيف است... حيف است...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 14:16  توسط محمّد مهدی
|
يكي از بازديد كنندگان عزيز اين شعر زيبا را در قسمت نظرات مرقوم فرموده اند. حيف ديدم سايرين از ديدن آن محروم باشند: ايام بگذرانم در انتظار مهدي قدر و دخان بخوانم در انتظار مهدي
شعر دوست عزيزمان اين بود. ولي... ميگوييم و ميخوانيم : " شب تا سحر بسوزم ديده به در بدوزم " كدامين شب از فراق امام عصر خوابمان نبرده است ؟ خودم را ميگويم. لاف عاشقي ميزنم و ميگويم : " هر لحظه دارم اميد بينم جمال خورشيد " امّا چه قدر از لحظاتم را مطابق رضايت اين يگانه ي بي همتا گذرانده ام ؟ چند بار در برابر ديدگان مباركش با رفتار و كارهايم خون به دل مباركش كرده ام ؟ميگويم : " وين اشك خون فشانم در انتظار مهدي " امّا واقعاً چشمانم از دوري اش اشكبار است ؟ ميبينم كه دنيا همه تباهي شده و به سوي نابودي ميرود . و باورم اين است كه يگانه منجي اوست . ولي چند بار با شنيدن خبري تلخ يادي از او كرده ام و دعايي براي تعجيل فرجش نموده ام ؟ يا تنها به تكان دادن سري و ابراز تأسفي بسنده كرده ام؟ دريغ از يك ياد. در دوري اش ميخوانم :" داني كه اهل دردم شب گرد و كوچه گردم " آيا دردي از غيبتش در زندگي ام وارد شده است؟ هر چند وقت يكبار سراغي از دوستانم ميگيرم و سلامي به آنها ميكنم و به فكرشان هستم. به قدر يك دوست معمولي به ياد اين مهربانترين بوده ام؟ دريغا كه فكر ميكنم وقتي چنين شعر هايي را به يادش ميخوانم در وصف رفتارم زير لب زمزمه ميكند: ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست خون چكيد از شاخ گل ابر بهاران را چه شد كس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستي حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد لعلي از كان مروّت بر نيامد سال ها ست تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد شهرياران بود و خاك مهربانان اين ديار مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده اند كس به ميدان در نمي آْيد سواران را چه شد صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي بر نخاست عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
بس است. دروغ ديگر بس است. آري ، "عاشقي لاف دروغي است كه من دم زدم از آن " بياييد بگونه اي با اين پدر عزيز و مهربان و اين همراه تر از برادر و صميمي تر از دوست و دلسوز تر از مادر رفتار كنيم كه وقتي به پيشگاهش شعري از دوري ميخوانيم عرق شرم بر پيشاني مان ننشيند. و او خطابمان نفرمايد : " ما ز ياران چشم ياري داشتيم / خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم " از همين اكنون.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:9  توسط محمّد مهدی
|
|