|
بعد از گذشت مدت ها
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 16:47  توسط محمّد مهدی
|
عده اي مي خوانند : " گفته بودم چو بيايي ، غم دل با تو بگويم ... " و من هم براي آمدنت حرف ها داشتم. گفته بودم براي آمدنت دانه دانه تيك تاك هاي ساعت را مي شمارم و هزاران گل در باغچه كاشته ام تا قدومت را گل باران كنم گفته بودم كوچه دلم را براي تو آذين بسته ام و بر تك تك ديوارهايش لوح نام تو را نصب نموده ام. گفته بودم هزاران آينه در مسير عبورت نصب مي كنم تا روي ماهت را به يك نظر هزار باره ببينم گفته بودم جوي زندگي را از گل و لاي هر چه غير توست پاك مي كنم تا ياد تو در آن جاري باشد. گفته بودم صدايي جز صداي تو جانم را نوازش نمي دهد و قلبم در سينه چون كودك منتظر پدر اين پا و آن پا مي كند. گفته بودم اشك هايم را براي آب پاشي مسير عبورت نگه داشته ام . اما دريغ جامي كه با سخنانم برايت ساخته بودم بلورين بود و زود شكست حالا من مانده ام و زندگي آلوده و از جريان ايستاده من مانده ام و سرسام فرياد هاي بلند و بي محتوا. من مانده ام و كوچه اي كه مدت هاست آب و جارو نشده و ساعتي كه ديگر صداي تيك تاك آن مرا از دير آمدنت مضطرب نمي سازد. من مانده ام و لوح هاي خاك گرفته كه گاه گاه در عبور بي تفاوت از كوچه دستي بر آن ها مي كشم و مي گذرم و آينه هايي كه شكسته و غبار اندود شده اند. من مانده ام و گل هاي نروييده و باغچه اي خشكيده و تكه سنگي كه نام دل بر آن نهاده ام. و كودك دل سال هاست بزرگ شده و ديگر بي تابي نبود پدر را نمي كند. من مانده ام و حسرت گذشته هاي دل به تو سپردن و آن قدر زيبايي و مهرباني از تو سراغ دارم كه مي گويم : و تو مانده اي و غم گم گشتگي من. ولي هنوز هم با همه آلودگي ، باز مي گويم : چشم به بهار آمدنت دوخته ام و دل سپرده ي نسيم وصالت. تا تو با همه دل شكستگي از اين عهد شكني باز چون هميشه مرا در اين واماندگي مدد كني.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 9:34  توسط محمّد مهدی
|
سلام خيلي وقت شده مطلبي رو ارسال نكرده ام . ديگر داشت يادم مي رفت كه وبلاگي هم بنا كرده بودم. خيلي وقت شده دنبال كارهاي مورد علاقه ام نرفته ام. ديگر داشت يادم مي رفت به كارهايي علاقه داشتم. خيلي وقت شده در روزمرگي غرق شده ام. ديگر داشت يادم مي رفت زندگي اي داشتم. خيلي وقت شده با كسي درد دل نكرده ام . ديگر داشت يادم مي رفت دلي داشتم. خيلي وقت شده روشي براي زندگي ام دنبال نكرده ام. ديگر داشت يادم مي رفت كه زندگي هم هدفي دارد. خيلي وقت شده براي زمان برنامه ريزي نكرده ام . ديگر داشت يادم مي رفت زمان نياز به برنامه ريزي دارد. خيلي وقت شده يادي از امام زمان نكرده ام . هزاران هزار شرمنده ام ولي رك بگويم : " ديگر داشت يادم مي رفت امام زماني داشتم.
چه انتظار عجيبي ... تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي عجيب تر آن كه چه آسان نبودنت شده عادت. نه كوششي نه وفايي فقط نشسته و گويم " خدا كند كه بيايي "
كاش حد اقل روزي يك بار يادش باشيم و كاش حد اقل روزي يك بار دلمان از نبودنش بگيرد و كاش گاه گاهي بر زبان آوريم : " خدا كند كه بيايي " كاش ...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:10  توسط محمّد مهدی
|
روزي بود و روزگاري مردمي بودند ستم ديده و رنج كشيده حكمران سرزمينشان آنان را به بردگي گرفته بود. از صبح كه از خواب برميخواستند تا شب مجبور بودند سنگهاي گران را بر دوش كشند و بالا برند اگر نيروي جسمانيشان كفاف نميداد سهمشان تازيانه بود و اگر اظهار خستگي مينمودند تازيانه بيشتر ... گاه ميديدند كه عزيزانشان زير تازيانه جان ميدهند و جسدشان به عنوان مصالح همان ساختمان مورد استفاده قرار ميگيرد... تعدادشان زياد بود و سهمشان از آن سرزمين كم : به قدر خوراكي براي زنده ماندن روزانه و آن دم ستم بر آنان افزون گشت كه حكمران خوابي ديد و از بقاي حكومتش ترسيد. دستور داد شكم تمام زنان باردار را بدرند و نوزادان پسر را قتل عام كنند. و مخالفان در دم از دم تيغ گذرانده ميشدند ديگر كارد به استخوانشان رسيد و جانشان بر لب نام آن سرزمين مصر بود و حكمران فرعون و نام اين مردمان بني اسرائيل زير اين فشار به ياد وعده يعقوب پيامبر ( عليه السلام ) افتادند كه منجي اي خواهد آمد ... و چاره كارشان دعا براي ظهور اين منجي است. دست به دعا برداشتند. اما منجي ظهور نكرد. ستم كشيدند اما منجي ظهور نكرد در زير بار سنگهاي گران زير لب نام منجي را صدا ميكردند و ظهورش را از خداوند درخواست مي نمودند اما منجي ظهور نكرد. اما ... به وعده يعقوب پيامبر ( عليه السلام ) ايمان داشتند و عدم ظهور منجي از ايمانشان كم نكرد. و روزي همگي دست از كار كشيدند و دسته جمعي به بيابان هاي اطراف پناه بردند و زن و مرد و پير و جوان و كودك ، براي ظهور منجي دست به دعا برداشتند. دعا كردند و زاري نمودند. دعا كردند و التجا نمودند. دعا كردند و دعا كردند ... و ناگاه بر نبي قوم ، يهودا ، وحي شد به خاطر اين ايمان و اين دعا ظهور منجي 40 سال ديگر اتفاق خواهد افتاد. آنان چون چنين شنيدند دلسرد نشدند. شكوه و گلايه ننمودند و متفرق نشدند. بر عكس دلشان گرم شد كه منجي آمدني است... همگي با هم در دل و به زبان خداوند را سپاس گفتند كه بر ستمديدگيشان رحم آورده است و ناله و زاري شان را بي پاسخ نگذاشته و رحمت خويش را شامل حالشان كرده است. و باز دست به دعا برداشتند و ناله و زاري و ندبه و درخواست نمودند. و باز هم دعا كردند و دعا كردند. شكر گفتند و سپاس گزاري كردند. و دوباره بر نبي قوم وحي شد خداوند به خاطر سپاسشان و نااميد نشدنشان و التماس و التجا و دعايشان ، ظهور منجي را 30 سال ديگر محقق خواهد نمود. و آنان شادمان تر و اميدوارتر باز خداوند را شكرگزار شدند و باز بر درگاهش زاري و اتجا نمودند و باز به رحمت بيكرانش دل بستند و باز هم ايمان به منجي را در دل حفظ نمودند و اين بار نيز رحمت خداوند شامل حالشان گشت و به يهوداي نبي خبر رسيد به خاطر شكر گزاري و سپاسشان رحمت ايزدي شامل حال بني اسرائيل گشته و ظهور منجي 20 سال ديگر محقق خواهد شد. و بني اسرائيليان چون ديدند وعده يعقوب ( عليه السلام ) ديري نخواهد پاييد كه محقق شود، و چاره كارشان دعا و شكر گزاري است، باز هم بر سر زندگي روزمره خود باز نگشتند و باز هم ظهور منجي را بر نيازهاي روزانه خويش ارجحيت دادند و باز هم به جاي درخواست خوراك روزانه ، ظهور منجي را از خداوند متعال درخواست نمودند و باز هم به خاطر رحمت بيكرانش او را شكر گزار گشتند و باز هم به درگاهش التجا و التماس و دعا و ندبه نمودند و دعا كردند و دعا كردند و دعا كردند و بازهم بر سر خانه و كاشانه خويش بازنگشتند و باز با دلي گرم و ايماني راسخ به تحقق وعده الهي كه يعقوب ( عليه السلام ) بشارتشان داده بود ، اميد به رحمت خداوند بستند شايد اين زمان اندك نيز بر اين قوم بخشوده شود و اين بار بود كه رحمت خداوند بيشتر شامل حالشان گشت و بر نبي وحي شد كه ظهور منجي چندي ديگر محقق خواهد شد . و همان زمان بود كه حضرت موسي عليه السلام با عصايي در دست و گله گوسفندي همراه از بلندي هاي شهر به سمت مصر سرازير شد.
كاش ما را نيز اندكي از همت بني اسرائيليان بود كاش ما نيز ايمان آنان را داشتيم
آنان مگر چه كردند جز اينكه چند روزي خانه و كاشانه و زندگي روزمره خويش را رها كرده و به دعا به درگاه الهي پرداختند؟
اما ما ... چند بار شده است كه در روزمره ي زندگي حتي نامي از منجي نبرده ايم؟؟؟ راستي ... واقعا در دل به ظهور منجي ايمان داريم؟ اگر آري ، به راستي جز دعايي در روز جمعه قدمي ديگر براي ظهورش برداشته ايم؟ واقعا منتظر ظهور اوييم يا در نهان دل با خود ميگوييم : " ما كه زندگي مان در حال گذران است. اگر بيايد بد نميشود. شايد حال و روز ما هم بهتر شد" و باز غرق روزمره ميشويم؟ چند بار در سختي هاي زندگي آرزوي ظهورش را كرده ايم؟
حيف مهدي ( عليه السلام ) كه ما منتظران اوييم.
حضرت موسي تنها موعود يعقوب بود و او موعود تمامي انبياست. حضرت موسي تنها نجات دهنده بني اسرائيل بود و او منجي كل عالم است. و مقام حضرت موسي عليه السلام در برابر مقام امام عصر ( عج الله تعالي فرجه الشريف ) قطره اي است در برابر دريا و بني اسرائيل چگونه انتظار موسي ( عليه السلام را كشيدند و ما چگونه منتظر قدوم مبارك مهدي ( عج ) ايم ...
صد حيف مهدي ( عج ) كه ما منتظران اوييم. صد حيف ...
و كلام آخر : مولا جان ، سرور كل هستي ، يا صاحب الزّمان بي شك وعده الهي محقق خواهد شد و شما ظهور خواهيد نمود اما يا صاحب الزمان
روز ظهور تو چه سر افكنده ميشوند آنان كه در دعاي فرج كم گذاشته اند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:38  توسط محمّد مهدی
|
بسمه تعالي و بذکر وليّه المهدي و برادران يوسف (ع) بر او حسد ورزيدند. برادر خويش را مورد ضرب و شتم قرار دادند، ناسزايش گفتند ، او را به چاهي افکندند و رهايش ساختند. حقيقت از پدر خويش پنهان نمودند و يادش را به فراموشي سپردند. سالها گذشت ... يوسف (ع) بزرگي يافت. عزيز مصر شد.قحطي سرزمين مصر و اطراف آن را فرا گرفت. قحطي به سرزمين کنعان نيز رسيد و آنان نيز دچار قحطي شدند و تنها يوسف (ع) بود که انبار آذوقه اي داشت... برادران به نزد عزيز مصر رفتند تا آذوقه اي دريافت کنند. رفتند و برگشتند و بالاخره يوسف (ع) خود را به آنان معرّفي نمود. چه شرمساري اي ... شرم از ظلم و گناه وجودشان را فراگرفت.برادر خويش مي ديدند که عزّت و بزرگي يافته و خود را مي ديدند که کوله باري از گناه بر دوششان سنگيني مي کند. و از يوسف (ع) طلب بخشش نمودند. و يوسف (ع) آنان را بخشيد. باز دلشان آرام نگرفت . ظلمي سنگين و گناهي عظيم صورت داده بودند و بيش از همه پدر خويش را مورد آزار قرار داده بودند. نکند خداي متعال آنان را مورد عفو خويش قرار نداده باشد؟ نکند خداي بلند مرتبه ، به جاي مرحمت و لطف ، از روي عدلش با آنان رفتار نمايد و سزاي بدي شان را به آنان بچشاند؟ دلشان آرام نمي گرفت. استغفار و توبه فراوان نمودند. امّا از روسياهي خويش به درگاه الهي شرم داشتند. طلب عفو نمودند امّا مي ترسيدند سنگيني گناه، مانع بخشايششان شود. به کرم الهي پناه بردند امّا از عدلش نيز بيمناک بودند و آبرويي نزد خداوند در خود نمي ديدند. و مي ديدند که آخرتي در پيش دارند . اگر مهلت چند روزه دنيا پايان مي يافت و به سراي ابدي آخرت مي شتافتند و خداي بلند مرتبه ، قلم عفو بر گناهانشان نکشيده بود ، يقين داشتند ، از جمع سعادتمندان دور خواهند بود و به جمع زيانکاران و اهل شقاوت خواهند پيوست. سنگيني گناه و شرم روسياهي امانشان نمي داد. و چاره اي انديشيدند ... با خود گفتند :" اگر ما گناه کاريم ، پدر معصوم است. او نبي خداست. اگر ما ظلم کرده ايم ، او پاک است. اگر ما رو سياهيم او رو سپيد است. اگر ما نزد خداوند آبرويي نداريم ، او از آبرومندان است." و خوب مي دانستند که پدرشان مهربان است و بزرگوار. با آنکه سالها بر پدر بد کرده بودند ، باز بر لطف و مهر پدر چشم دوختند. دسته جمعي نزد پدر رفتند و درخواست نمودند :" پدر جان ، برخود ظلمي عظيم روا داشته ايم و راه سعادت را گم کرده ايم. روي سياه داريم و کوله بار گناه . از خداوند متعال طلب بخشش مي نماييم ولي با کدام آبرو؟ ... پدر جان تو نزد خدا آبرومندي. تو پاکي و معصوم. بزرگواري و کريم. فراموش نکرده ايم که در حقّت چه بدي ها روا داشته ايم و دلت را به خون نشانده ايم ولي پدر جان اگر تو، به دادمان نرسي به که پناه آوريم؟ دل به مهر تو بسته ايم و چشم به کرامتت دوخته ايم. تو از خداوند برايمان طلب بخشش کن . ان شاء الله خداوند شفاعت تو را در حق ما ، خواهد پذيرفت يا اَبانا اِسْتَغْفِر لَنا ذُنوبَنا اِنّا کُنّا خاطِئين ( سوره يوسف آيه 97 ) و يعقوب (ع) به آنان فرمود : نزد پروردگارم برايتان طلب بخشش خواهم نمود. . . . از ماه رمضان چيزي باقي نمانده . شبهاي قدر گذشت و تا پايان ضيافت الهي مهلت اندکي باقي است. ماييم و هزاران گناه ، ماييم و روي سياه ، ماييم و ابروي بر باد رفته بر درگاه الهي و مانده ايم بي پناه. خداوندا ... هر شب از ماه رمضان هزاران و شايد ميليونها نفر را از عذاب آتش و از خشم و عدلت مي رهاني . بار الها ... امّا اگر ما جزء آنان نباشيم چه ؟ اگر روي سياهمان مانع از بخشايشمان شده باشد چه؟ کريم و مهربان . اگر اين بار از سر عدلت ، ما را به کيفر اعمالمان برساني چه کنيم و چه چاره اي در پيش گيريم؟ . . . و فرصتي مهمتر از اين شبها ندارم که به جمع آنان که مورد رحمت الهي قرار گرفته اند بپيونديم. رسول خدا ( صلّي الله عليه و آله و سلّم ) فرمودند : " بدبخت واقعي کسي است که ماه رمضان را پشت سر گذارد و گناهانش آمرزيده نشود " و به حق بدبختي اي بالاتر از آتش عذاب الهي وجود ندارد. دلم با مرور اين فرصت اندک و بي آبرويي خويش مي گيرد و وجودم را ترس از عدم بخشايش فرا مي گيرد و با خود داستان برادران يوسف را مرور مي کنم . خوشا به حالشان . راهي يافتند تا مورد عفو الهي قرار گيرند . و چه راه ساده اي. تنها کافي بود به نزد پدر بروند و از او طلب بخشش کنند. پدر نبي بود ، خداوند دوستش داشت . نزد خدا آبرويي عظيم داشت. خداوند از روي لطفش درخواست پدر معصومشان را رد نمي فرمود. خوشا به حالشان که چنين پدري داشتند. خوشا به حالشان ... کاش ما نيز چنين پدري داشتيم ... کاش پدري داشتيم که در درگاه الهي آبرويي عظيم داشته باشد. کاش پدري داشتيم که آن قدر نزد خداوند عزيز باشد که خداي متعال از روي لطف و مهرباني اش درخواستش را رد نفرمايد. کاش پدرمان آن قدر مهربان بود که حتي اگر در حق عزيزترين فرزندش و حتي اگر در حق خودش بدي کرده باشيم ، باز هم لطفش را از ما دريغ ندارد و برايمان طلب بخشش نمايد کاش پدرمان پاک و معصوم و عاري از هر گونه گناه و اشتباه بود. کاش پدرمان ... و آن وقت با سري افکنده از شرم و دلي اميدوار به لطف پدر ، به سويش مي شتافتيم که :" پدر جان ، گناهاني ميان ما و رحمت الهي فاصله انداخته است و از فرصت رحمت همه گير خداوند چيزي نمانده . پدر مي ترسيم جزء آناني باشيم که مورد بخشايش خداوند قرار نگرفته اند. پدر جان ، فرمايش پيامبر دلمان ، و نه تنها دلمان که ذره ذره وجودمان را مي لرزاند که نکند ما جزء بدبختان قرار بگيريم. قربانت گردم پدر ... هنوز اندک فرصتي باقي مانده است ... فدايت شوم تو که نزد خدا آبرومندي برايمان طلب بخشايش کن که خداوند درخواست تو را رد نمي فرمايد و آن وقت بود که دلمان گرم بود که ان شاءالله مورد بخشش الهي قرار خواهيم گرفت. خوشا به حال برادران يوسف. کاش ما را نيز چنين پدر بود. امّا ... يعني تمام اين ها فقط زاييده ذهن ما بود؟ خيال پردازي بود؟ يعني بايد حسرت داشتن چنين پدري را بکشيم ؟ نه ... نه ... باورش سخت است. پس با اين بار گناهي که بر دوشمان باقي مانده چه کنيم؟ خدايا ... راهي جلوي پايمان بگذار ... اگر واقعا از بار گناه خويش احساس عجز و بدبختي نموديم و راهي به درگاه الهي نيافتيم ، اگر داستان برادران يوسف را خوانديم و آه حسرت کشيديم آن وقت جلوه کلام امام رضا (عليه السّلام ) را درک مي کنيم و نور کلام ايشان بر دل ما مي تابد که : " امام ... پدري است مهربان ..." خدايا ... باورم نمي شود ... دلم مي خواهد از شوق پرواز کنم. يعني آه حسرت ام بيهوده بوده است؟ ... واي چه سعادتي ... آري هريک از ما پدر داريم مهربان تر ، والا مقام تر ، پاکتر و آبرومند تر از يعقوب (ع) باورش سخت است ولي ... مهدي (عج) آن قدر بزرگوار است که دلسوزتر از يعقوب در حق تک تک ما پدري مي نمايد . اوست که از هر والا مقامي در نزد خداوند والا مقام تر است و از هر رو سپيدي روسپيد تر. و خداوند از هر کس عزيز تر مي داردش . بي شک درخواست مهدي موعود ، رد نخواهد شد . چه کس پاکتر و آبرو مند تر و مهربان تر و بخشنده تر از او ؟ ... بشتابيم ، فرصت زيادي باقي نمانده . سلامي به او بنماييم ، گل صلواتي تقديمش كنيم ، براي فرجش از ته دل دعا نماييم و شروع كنيم به درددل : پدر جان ... مهدي عزيز ما ... بارگناهانمان پشتمان را خم كرده و سياهي اش رويمان را سياه نموده است .عزيز دلمان ، كمكمان كن . مهربان پدر ... به دادمان برس. آرامش جان ... برايمان طلب بخشش نما كه تو مهربانتريني. و زير لب خطاب به مهربان ترين پدر عرضه داريم : يا اَبانا اِسْتَغْفِر لَنا ذُنوبَنا اِنّا كُنّا خاطِئين پدر جان برايمان از گناهانمان برايمان طلب بخشش نما كه ما خطاكار بوده ايم بشتابيم ، فرصت چنداني باقي نمانده است و يقين داريم دعاي پدر رد نميشود و اشك شوق از داشتن چنين پدري با اشك شرم از روايات سياهي و گناه ، در هم ميآميزد.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 14:24  توسط محمّد مهدی
|
سال گذشته بود نيمه شعبان به فكر تو افتاديم كه امامي داريم كه غايب از نظر است يادمان آمد كه او را فراموش كرده ايم گفتند مهربان است جاي جاي شهر ميزي قرارداشت و شربت و شيريني اي عده اي دور و بر آن شاد ... و عده اي هم بي تفاوت راستي ... كسي يادش بود كه بيش از 1100 سال است كه غيبت به طول انجاميده؟ كسي دلتنگ عزيز سفر كرده ي اين شهر دود آلود بود؟ شيريني و شربتي خورديم و تبريكي گفتند و پاسخي گفتيم ميز را رها كرديم و يادمان رفت ... يادمان رفت مولايمان غايب است يادمان رفت چرا هر روز كه به اخبار گوش ميدهيم تنها خبر قتل و كشتار و جنگ و اختلاف و بلا و بيماري ميشنويم چرا هر روز مطالب صفحه حوادث روزنامه ها دردناك تر و دلخراش تر ميشود. چرا دلمان گرفته و خسته ايم چرا اين قدر زندگي سخت ميگذرد چرا اين قدر مردم با يكديگر نا مهربانند چرا بي نظمي و شلوغي جزئي از شاخصه هاي زندگي شده چرا امنيت مان روز به روز كمتر ميشود. چرا مردم به راحتي به يكديگر دروغ ميگويند چرا هنوز هم كودكي دسته فالي در دست اصرار ميكند تا پاكت فالي از او بخريم و گل فروشي در چهار راه بر شيشه ماشينمان ميزند چرا رنگ همه چيز خاكستري است چرا اين قدر روزهاي جمعه دلگير است چرا اين قدر در مشكلات خود را تنها مييابيم چرا ... آري يادمان رفت چرا. و تا امروز زندگي مان اينگونه بوده است و امسال هم تا به امروز ظهور يگانه هستي محقق نشده است. حيف ... يادمان رفته بود دعا كنيم و تا امسال غيبت ادامه يافت. حيف ... يادمان رفته بود به جاي خواستن رفع تك تك مشكلات خود ، آمدن حلال تمامي مشكلات هستي را از خداوند درخواست كنيم. اگر تا كنون دعا نكرده ايم اگر كم دعا كرده ايم ديگر بس است از هم اكنون از خداوند بخواهيم خداوندا چه ميشود ميلادش را در محضرش به سرور بنشينيم و او خود يگانه سخنور تمامي جشنهاي ميلادش باشد؟ خداوندا چه ميشود در روز ميلادش ، مهر وجودش را بيرون از پرده غيبت نظاره گر باشيم و از دستان پر مهرش عيدي بگيريم؟ خداوندا چه ميشود خستگي مان را به ديدن قامت رعنايش بزدايي و قلب مضطربمان را به نور وجود بي مثالش آرامش بخشي. خداوندا چه ميشود در روز ميلادش پنجره را بگشاييم و نسيمي روحبخش گون مان را نوازش دهد و به بيرون كه بنگريم ، تا چشم كار كند، سرسبزي باشد و شادابي و طراوت. چه ميشود خداوندا وقتي به بيرون از خانه قدم بگذاريم نگاه هاي مردمان به يكديگر از سر مهر و دوستي و محبّت باشد و ديگر قلب كسي از نگراني به تپش نيفتد چه ميشود خداوندا ... همين امسال همين نيمه شعبان نه خدايا دير است همين لحظه ... صداي گرم و دوست داشتني اش را بشنويم كه ميفرمايد :" يا اهل العالم انا بقيّة الله " اي مردم جهان من بقيّة الله هستم . ( فداي صدايت مولاي مهربان) چه ميشود خدايا ... همين لحظه ... همين لحظه ... خدايا ... همين لحظه ...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 17:5  توسط محمّد مهدی
|
یا صاحب الزّمان
پدر جان، مهربانا ، به کدام مصیبت تسلیتت گوییم فدای قلب رنج دیده ات ؟
سالروز شهادت جد بزرگوارت را به سوگ بنشینیم
یا تخریب بارگاه منور امام هادی را که او نیز یکتاست
یا هتک حرمت متزل شخصی تان را؟ و تخریب سردابی را که یاوران راستینت و محرمان بارگاهت بارها و بارها صدای نازنینت را از آن شنیده اند که برای دوست دارانت طلب بخشش می کنی؟
به کدامین مصیبت ؟
فدای چشمان اشک بارت
و با چه رویی خدمتان عرض تسلیت کنیم
که تا به حال یاورت نبوده ایم.
با چه رویی خدمتت دم از دم بر آوریم
که در روزمرگی های زندگی دنیوی خویش بارها و بارها فراموشت نموده ایم
و خود با نافرمانی های خویش بارها و بارها باعث آزردگی ات شده ایم
کس چه می داند
شاید اگر به واقع حضرتش را یاری می کردیم امروز در حکومتش و در دولت کریمه اش زیست می کردیم.
شاید ...
بهتر نیست ضمن عرض تسلیت زبانی و سوگواری در جهت یاری این امام عزیز نیز بکوشیم؟
بهتر نیست با ترک دائم حداقل یک نافرمانی کمتر دل پدر مهربان خویش را به درد آوریم؟
بهتر نیست حداقل با دعای پیاپی در جهت ظهورش ، یاری اش کنیم؟
بهتر نیست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:23  توسط محمّد مهدی
|
با عرض سلام خدمت تمامی دوستداران بهترین یار و دوست داشتنی ترین نگار هستی
از تمامی عزیزانی که مایل به همکاری با "محفل دلسوختگان غیبت موعود تمامی دوران " می باشند و هم چنین عزیزانی که مایلند متن یا جمله ای که به امام عصر(عج)- این مهربانترین پدر و دلسوزتر از مادر - تقدیم داشته اند به نام خودشان در این وبلاگ درج گردد دعوت می گردد به آدرس al_an_discrete@yahoo.com نامه ای ارسال فرموده و تمایل خویش را اعلام دارند یا متن و جملات خویش را ارسال دارند.
هم چنین این محفل قصد دارد نشست هایی هفتگی با بازدید کنندگان علاقه مند تشکیل دهد. عزیزانی که مایل به شرکت در این نشست ها می باشند می توانند نامه ای مبنی بر علاقه مندی خود به آدرس فوق ارسال فرموده و روز هایی که می توانند در نشست ها شرکت بفرمایند را نیز ذکر نمایند.حضور در این نشست ها برای تمامی دوستداران نجات بخش تمام هستی و روشنگر هر تیرگی آزاد می باشد
منتظر حضور مبارکتان هستیم
مدیریت وبلاگ
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 11:40  توسط محمّد مهدی
|
اگر يكي از دوستان خود را بعد از مدت نسبتا طولاني ببينيد و او به شما بگويد :" تمام اين مدت به يادت بودم و يك لحظه هم فكرت از ذهنم بيرون نرفت" و بدانيد كه اين جمله را واقعا بيان ميكند، چه حسي نسبت به دوستتان پيدا ميكنيد؟ آيا چند درجه در ذهن و قلبتان عزيزتر نميشود؟ او را بيشتر دوست نخواهيد داشت؟ بيشتر يادش نميكنيد. سعي نميكنيد به او نزديك تر شويد؟ اگر بدانيد كه هميشه در ياد اوييد و او غير از اينكه به ياد شماست، برايتان دلسوزي هم ميكند و هميشه سعي در كمك به شما دارد، و حتي گاهي بدون آنكه خود متوجه شويد در جهت رفع مشكلاتتان تلاش ميكند، آيا سعي نميكنيد كه دوستي خود را با اين فرد هميشه حفظ نماييد؟ و اگر اين فرد، از صفات اخلاقي والايي مثل مهرباني، عطوفت، بخشندگي و گذشت، كرم،رأفت،پاكي و نيكويي،خيرخواهي و ... برخوردار باشد،حاضر خواهيد بود حتي يك روز،دوستي خود را با چنين فردي قطع نماييد؟ و اگر بدانيد او شما را فقط به خاطر خودتان دوست دار نه به خاطر نيازي كه به شما دارد، قلبتان را خانه محبتش نميسازيد؟ دوستش نميداريد؟اگر او را نبينيد دلتنگش نميشويد؟ شما نيز هميشه در يادش نخواهيد بود؟ وقتي غمگين باشد سعي در رفع غمش نميكنيد؟ سعي نمينماييد او را هميشه از خود راضي نگه داريد؟او را همدم خود نميسازيد؟ ... و ... هر يك از ما اين چنين دوستي داريم. هميشه به ياد ماست. ما را هيچگاه فراموش نميكند. خودش فرموده:" انّا غَيرُ مُهمِلينَ لِمُراعاتِكُم وَ لا ناسينَ لِذِكرُكُم". ما در مراعات حال شما كوتاهي نميكنيم و ياد شما را فراموش نميكنيم. و دوستي است همدم . امام رضا فرموده اند :"اَلاِمامُ اَنيسُ الرَّفيق" امام دوستي است همدم . هر يك از ما چنين دوستي داريم. به حق همواره به ياد ماست. برايمان دائم دعا ميكند و از خداوند متعال براي خطاهايمان طلب بخشش. هميشه در رفع گرفتاري هايمان و غمها و رنجها و مشكلاتمان ميكوشد. و هرچه ميكند از سر مهر است و محبتش كه او هيچ نيازي به ما ندارد. مهربانترين مهربانان است و كريم كريمان و بخشنده ترين بخشندگان.و آنقدر مهربان است كه وقتي خداوند اذن ياري به او ندهد به اضطراب و اضطرار ميافتد. آري بهترين دوست است و در نيكويي بي نظير. در محبت بي همتاست و در خيرخواهي بي مانند. امّا ... دوستي حقوقي دارد. او به بهترين شكل حق دوستي را در مورد تك تك ما رعايت فرموده و ميفرمايد. ما تا به حال چه قدر حق دوستي را در موردش به جا آورده ايم؟ به يادش بوده ايم؟ دلتنگش شده ايم؟ با او انس گرفته ايم؟ او را همراز خويش قرار داده ايم؟ مراقب بوده ايم نرنجانيمش؟ اصلا يكبار صدايش كرده ايم؟ سلامش ميكنيم؟ در قلبمان جايي براي محبت و علاقه نسبت به او وجود دارد؟ بي شك او بهترين دوست است. آيا او را به عنوان دوست خويش پذيرفته ايم؟ اگر چنين است چرا وقتي اسامي و القابش را مرور ميكنيم به كلماتي چون " طريد " ( رانده شده و كنار گذاشته شده ) بر ميخوريم؟ اگر بوده ايم بد دوستاني بوده ايم. و بيشتر از همه با اين چنين رفتاري به خود ظلم كرده ايم كه خود را از انس با چنين وجود نازنيني محروم ساخته ايم. به سويش بشتابيم و علاقه مان را نثارش كنيم. اگر تا به حال بد دوستاني بوده ايم... ديگر نباشيم. دوست مهرباني است حيف است از خود برنجانيمش. حيف است... حيف است...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 14:16  توسط محمّد مهدی
|
يكي از بازديد كنندگان عزيز اين شعر زيبا را در قسمت نظرات مرقوم فرموده اند. حيف ديدم سايرين از ديدن آن محروم باشند: ايام بگذرانم در انتظار مهدي قدر و دخان بخوانم در انتظار مهدي
شعر دوست عزيزمان اين بود. ولي... ميگوييم و ميخوانيم : " شب تا سحر بسوزم ديده به در بدوزم " كدامين شب از فراق امام عصر خوابمان نبرده است ؟ خودم را ميگويم. لاف عاشقي ميزنم و ميگويم : " هر لحظه دارم اميد بينم جمال خورشيد " امّا چه قدر از لحظاتم را مطابق رضايت اين يگانه ي بي همتا گذرانده ام ؟ چند بار در برابر ديدگان مباركش با رفتار و كارهايم خون به دل مباركش كرده ام ؟ميگويم : " وين اشك خون فشانم در انتظار مهدي " امّا واقعاً چشمانم از دوري اش اشكبار است ؟ ميبينم كه دنيا همه تباهي شده و به سوي نابودي ميرود . و باورم اين است كه يگانه منجي اوست . ولي چند بار با شنيدن خبري تلخ يادي از او كرده ام و دعايي براي تعجيل فرجش نموده ام ؟ يا تنها به تكان دادن سري و ابراز تأسفي بسنده كرده ام؟ دريغ از يك ياد. در دوري اش ميخوانم :" داني كه اهل دردم شب گرد و كوچه گردم " آيا دردي از غيبتش در زندگي ام وارد شده است؟ هر چند وقت يكبار سراغي از دوستانم ميگيرم و سلامي به آنها ميكنم و به فكرشان هستم. به قدر يك دوست معمولي به ياد اين مهربانترين بوده ام؟ دريغا كه فكر ميكنم وقتي چنين شعر هايي را به يادش ميخوانم در وصف رفتارم زير لب زمزمه ميكند: ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست خون چكيد از شاخ گل ابر بهاران را چه شد كس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستي حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد لعلي از كان مروّت بر نيامد سال ها ست تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد شهرياران بود و خاك مهربانان اين ديار مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده اند كس به ميدان در نمي آْيد سواران را چه شد صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي بر نخاست عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
بس است. دروغ ديگر بس است. آري ، "عاشقي لاف دروغي است كه من دم زدم از آن " بياييد بگونه اي با اين پدر عزيز و مهربان و اين همراه تر از برادر و صميمي تر از دوست و دلسوز تر از مادر رفتار كنيم كه وقتي به پيشگاهش شعري از دوري ميخوانيم عرق شرم بر پيشاني مان ننشيند. و او خطابمان نفرمايد : " ما ز ياران چشم ياري داشتيم / خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم " از همين اكنون.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:9  توسط محمّد مهدی
|
به جمع دلدادگان يگانه موعود تمام دورانها خوش آمديد اويي تمام وجودش پاكي است و نيكي و نيكويي او كه سجايايش چون وجود مباركش بي نظير است و مايه حيرت جهانيان. آن قدرتمندي كه زير سايه پرچم الهي ، زمين خسته از ظلم و خونريزي و بدي و تيرگي را به نور عدالت و امنيت و آسايش و نيكويي روشن خواهد كرد و به ميمنت وجود بي مثالش حتّي گرگها با آهوان در صلح و دوستي ميزيند. مقدمتان گل باران اي دوستداران خورشيد عالم تاب مهر و دوستي.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 13:27  توسط محمّد مهدی
|
يك روز صبح از خواب بيدار ميشويم.به اهل خانه سلام ميكنيم ولي هرچه ميگرديم پدر را در خانه نمييابيم.جوياي موضوع ميشويم.ميگويند براي مدّتي به سفر رفته است.غم نا شناخته اي دلمان را فرا ميگيرد. صبح به ظهر ميانجامد... اندكي خود را سرگرم ميكنيم. روز جاي خود را به شب ميدهد.اندكي دلتنگ پدر ميشويم.و چه قدر شبهاي دلتنگي سنگين است. به هر گوشه خانه كه چشم مياندازيم انگار پدر حضور دارد. هر گوشه ي خانه هزاران خاطره از پدر بازگو ميكند. پدر است و مهرباني اش.پدر است و دلسوزي اش. پدر است و دور انديشي اش. پدر است و ... شب را با غصه اي در دل به صبح متصل ميكنيم.و دوباره وقت سلام صبحگاهي غمي بر دلمان مينشيند.پدر به سفر رفته . خبري از او نيست. امروز هم خود را به كارهاي روزمره سرگرم ميكنيم تا شايد غم دلتنگي را اندكي تسكين دهيم. و باز هم شب.چه قدر شبهاي دوري طولاني است. در خانه انگار هر لحظه صداي پدر را ميشنويم. و گاه حضورش را حس ميكنيم. خانه بي او صفايي ندارد.و امشب نيز با غمي بيشتر از شب قبل ميگذرد. روزها ميگذرد و شبها سپري ميشود و دلتنگي بيشتر و بيشتر ميشود ... ميگويند و ميشنويم كه پدر فردا بعد از ظهر ميآيد. قلبمان را شور و شوق و شعف فرا ميگيرد. براي رسيدن فردا لحظه شماري ميكنيم.همه كارهاي روزانه را كنار ميگذاريم و به مرتّب كردن خانه ميپردازيم. همه جا را گردگيري ميكنيم .همه چيز را سر جايش قرار ميدهيم و خانه را جارو ميكنيم. خانه رنگ و بوي تازه اي گرفته است.شب كه سر بر بالش ميگذاريم خوابمان نميبرد .با اينكه خسته ايم . به فردا فكر ميكنيم . بارها و بارها آمدن پدر را در ذهن خويش تصوّر ميكنيم. و از شوق اينكه فردا پدر را بعد از مدتها خواهيم ديد، شايد تا روشنايي صبح هم خوابمان نبرد. صبح خود را شستشو داده و ميآراييم.مدام به ساعت مينگريم تا زمان حركت به سمت ايستگاه فرا برسد. تميز و مرتّب و آراسته به سمت ايستگاه قطار حركت ميكنيم.و زمان را به گونه اي تنظيم ميكنيم كه زودتر از موعد به ايستگاه برسيم. با دسته گلي در دست ... به ايستگاه ميرسيم. پدر هنوز نرسيده است. به تابلوي حركت و ورود قطارها نگاه ميكنيم.قطار مورد نظرمان دقايقي بعد وارد ايستگاه ميشود. قطار وارد ميشود امّا پدر در بين مسافران نيست. تعجّب ميكنيم و نگران ميشويم. ايستگاه را دوباره جستجو ميكنيم. نه ... پدر نيامده است. به تابلوي حركت قطارها نظري مياندازيم.ساعتي بعد نيز قطاري ميرسد.با خود ميگوييم : " شايد با آن آمده " مينشينيم . منتظر ... امّا دل آرام و قرار ندارد.نميتوانيم بنشينيم. ميايستيم و قدم ميزنيم. چهره تك تك افراد را مينگريم شايد پدر رسيده بوده و متوجّه نشده ايم. قدم ميزنيم تا زمان رسيدن قطار برسد. يك ربع قبل از ورود به نزديك دروازه ورودي ميرويم و با دقت نگاه ميكنيم. و قطار ميرسد. و در آن انبوه جمعيّت انگار چشمانمان به ياري آمده تا بتوانيم تمام جمعيّت را زير نظر بگيريم. تك تك افراد را ... و ... آخرين نفر هم پياده ميشود و قطار به سمت آشيانه حركت ميكند. نگران ميشويم ... و بي قرارتر.دوباره همه ي ايستگاه را مينگريم. به اين سو و آن سو ميرويم ... وجب به وجب ايستگاه را جستجو ميكنيم.خسته ايم ولي مراقبيم دسته گلي كه در دست داريم پژمرده نشود و بر لباس هايمان گرد و غبار ننشيند. خسته ايم ولي هنوز جستجو ميكنيم. نه ... پدر نيامده ... و دوباره به تابلوي ورود و خروج قطارها نظري مياندازيم.قطار بعدي چند ساعت ديگر ميآيد.با خود فكر ميكنيم :" تا آن موقع بعد از ظهر گذشته است. گفته بودند پدر بعد از ظهر ميآيد. ولي شايد پدر سوار بر اين قطار شده باشد." مينشينيم.ولي باز بي قراري امانمان نميدهد . خسته ايم و عرق بر سر و رويمان نشسته و اندكي آراستگي ظاهرمان به هم خورده است.به گوشه اي ميرويم و خود را مرتّب ميكنيم.و اگر فرصت باشد دوباره خود را كاملاً مرتّب مينماييم. متأسّفانه دسته گل كمي پژمرده شده ... هر دقيقه كه به ساعت ورود آخرين قطار امروز نزديك ميشويم،نگران تر ميشويم. نگران تر و نگران تر و هزاران فكر،ذهنمان را مشغول ميكند.نكند امروز نيايد.نكند اتفاقي برايش افتاده.نكند ... شايد ... و تعداد ضربان قلبمان بالا ميرود و اضطرابي نا شناخته وجودمان را فرا ميگيرد.دقيقه به دقيقه به ساعت نگاه ميكنيم.و اينبار طاقت نميآوريم و نيم ساعت مانده به ورود قطار نزديك ورودي قدم ميزنيم. بالاخره آخرين قطار هم ميرسد. و بازهم تك تك مسافران را مينگريم. نه ... پدر در بين مسافران نيست. اين بار تمام ايستگاه را وجب به وجب ميگرديم.نيست.نيامده. راه تماسي هم با او نداريم.... خسته و مضطرب و نگران با ظاهري به هم ريخته و دسته گلي پژمرده ناچار به سمت خانه حركت ميكنيم. در راه ديگر تابلو هاي رنگارنگ مغازه ها و خنكاي نسيم و سرسبزي درختان و همهمه ي رهگذران و سلام و احوال پرسي آشنايان و بوي خوش گل كه از گل فروشي سر كوچه فضا را پر ميكند هيچكدام برايمان لطفي ندارد. همه و همه رنگ باخته. همه ... به خانه كه ميرسيم با بي ميلي تمام لباس عوض ميكنيم و گوشه اي مينشينيم و گريه ميكنيم. اشكهاست كه جاري ميشود و زمان است كه ميگذرد.
پدري داريم . مهربان است و كريم. بخشنده است و مهربان . رئوف است و رحيم دوست داشتني است. با وقار است و با صلابت. و سايه اش بر سر همگان مايه دلگرمي و آرامش است. هميشه به فكرمان است و نگرانمان. خود او گفته يادمان از ذهنش نميرود. گاه صدايش زده ايم. و از مراعات حال ما كوتاهي نميكند. مراقبمان است. مراقبمان است... بيناست و شنواست و دلسوز. يادش زيباترين يادها و خاطرش دلنشين ترين خاطره هاست. يكتاي هستي و برترين آدميان و عالميان. گاه قبل از آنكه به زبان آوريم به ياريمان ميشتابد. به معناي واقعي پدر است... ميشناسيمش . حداقل به اسم. مهدي صدايش ميكنيم و صاحب الزّمان و امام عصر. بسياري از ما هم بسيار ساده به او ميگوييم: " امام زمان ". دوستش داريم.سالي يكبار زاد روزش را جشن ميگيريم.امّا ... تنها كاري كه فرزند براي پدر ميكند برپا داشتن جشن ميلاد است؟ در حال حاضر حدود 1110 سال است كه پدر را نديده ايم.كداميك از روزهاي زندگي مان اينقدر بي تابش بوده ايم؟ گفته اند جمعه ها احتمال آمدنش بيشتر است. كداميك از جمعه هايمان بدين منوال گذشت؟ فرموده اند ناگهاني ميآيد و هر روز و هرشب بايد توقّع ظهورش را داشت. كدام روز خانه دل را براي ورودش آراسته و آب و جارو كرده ايم؟ و كدامين روز گل در دست به ساعت نگريسته ايم؟ آن قدر دلتنگ اش شده ايم كه نتوانيم راه اشك را ، ولو يك قطره ، سد كنيم؟ 1110 سال دوري.دير كرده . خيلي دير كرده است. آيا نگرانش شده ايم؟ براي سلامتي اش دعا كرده ايم؟ خانه را از وجود نازنينش خالي ميبينيم؟. حس كرده ايم جاي كسي در زندگيمان خاليست؟ نكند روزمرگي ها يادش را از ذهنمان برده . واي خدايا به نبودش عادت كرده ايم؟ نكند فراموش كرده ايم پدري داريم. نكند. نكند ... نكند ... چه بد فرزنداني هستيم ما و چه زود ياد پدر از خاطرمان پر كشيد. مهربانترين پدر دائم به فكر ماست و ما چه نا جوانمردانه يادش را از خاطر برده ايم. وقتي دردمنديم و از همه جا نا اميد ميشويم صدايش ميكنيم.ولي دردمندي او را از ياد برده ايم. ميگوييم دوستش داريم امّا بي روي ماهش آرامشي از ما سلب نشده است. اين است معناي دوست داشتن؟ ناجوانمردي بس است. بس است ديگر علاقه ي زباني. فراموشي كافيست. پدر دردمند است و منتظر. قدمي برداريم: اللّهمّ عجّل لوليّك الفرج . و مانند يك فرزند دوستش بداريم و دلنگرانش باشيم.كه بسيار دوست داشتني است.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:30  توسط محمّد مهدی
|
گرم است ، خيلي گرم... گرما آزارت ميدهد و كم كم احساس تشنگي ميكني. اگر آب نيابي چه ميكني؟ اگر در يخچال آب نباشد و آب خانه هم قطع شده باشد. تحمل ميكني. زماني ميگذرد و تشنه تر ميشوي و هنوز آب قطع است. تشنه تر ميشوي و خانه را جستجو ميكني. و تشنه تر ميشوي كم كم به فكرت ميرسد به خارج از خانه بروي . حركت ميكني ... گرم است . آفتاب به صورتت ميخورد.انگار در و ديوار موج گرما به سويت ميفرستند.تشنهتر ميشوي. همه جا چشم ميچرخاني شايد آب سرد كن يا شير آبي بيابي . به هر شيري ميرسي آبش قطع شده. جستجو ميكني ... گرم است و تشنه اي. دهان و لبهايت خشك شده. كم كم طاقت راه رفتن ات هم كم ميشود.آرامتر راه ميروي و بيشتر چشم ميچرخاني.به هر آبي ميرسي كثيف و غير قابل آشاميدن است. خسته اي.ناي راه رفتن نداري.تشنهاي.دهانت خشك شده و خشكي لبها آزارت ميدهد.مينشيني تا اندكي استراحت كني.امّا تشنگي امانت را بريده و به اضطراب افتادهاي.دستهايت از ضعف و تشنگي ميلرزد.ديگر فكري به ذهنت نميرسد ... تصور كن در اين حالت قرار گرفته اي و فردي ، ليواني آب خنك كه چند قطعه يخ در آن غوطه ور است به دستت ميدهد. با چه اشتياقي مينوشي؟ از جرعه جرعه اش احساس لذّت ميكني و دلت نميآيد همه را يكمرتبه فرو دهي . ميخواهي خشكي دهانت هم بر طرف شود. اندكي جان ميگيري ... ولي هنوز هم بسيار تشنهاي ... آن فرد ليوان را دوباره پر ميكند. با لذت تمام مينوشي و آرام ميشوي.خستگي و ضعفت بر طرف ميشود. گويي جان تازه اي در رگهايت جريان يافته و وجودت طراوت خاصي به خود گرفته است. و چه قدر اين يك يا دو ليوان آب خنك ، گوارا و آرامش بخش بود. چه اضطرابي است تشنگي و چه لذتي دارد نوشيدن جرعه جرعه آب خنك. چه با تشنه ميكند آب گوارا؟ و امام رضا (عليه السلام) در توصيف امام فرمودهاند :" اَلْاِمامُ الْماءُ العَذْبُ عَلَي الظَّماءِ " امام آب گوارا زمان تشنگي است. (اصول كافي جلد 1 صفحه 286) و امام زمان ما حضرت حجّة بن الحسن العسكري اند. راستي ... در اين عطش و در اين مصيبت تشنگي چه قدر به سراغ نوشيدن جرعه آبي گوارا رفته ايم؟ نكند در اوج تشنگي آب نمك ميخوريم؟ ما لب تشنگان و رنجوران و خستگان اين بيابان برهوت بلا و مصيبت و ظلم و گمراهي و بيچارگي و آوارگي و فقر و انحراف از اين چشمه آب گوارا ليواني پر كرده ايم؟ يا در كنار چشمه ايم و به سراغ سراب ميرويم؟ امامان زنده است و حاضر است و ناظر است و شنوا و بينا . پس چشمه در كنارمان جاري است . پر نعمت و گوارا. چه شده كه در اين برهوت، كاسه آبي از اين چشمه پر نميكنيم ؟ چشمه همه را سيراب ميكند ولي بايد به سراغش رفت. اگر ليوان را به چشمه بزني پر خواهد شد. و امام رضا (عليه السلام ) چند جمله بعد ميفرمايند: " و العَينُ الْغَزيرَة " و چشمه ايست جوشنده. (همان مدرك) بياييد در اين بيابان بي آب و علف و سوزان بلا و در اين كوير تفتيده غيبت، به سراغ چشمه جوشان هدايت برويم و از آب گواراي وجودش سيراب شويم. بس است پي سراب دويدن .ديگر بس است ...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:2  توسط محمّد مهدی
|
سالروز شهادت صدّيقه طاهره امّ ابيها حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) سپري شد. امّا ... آيا آتش اين مصيبت در قلب امام زمان نيز خاموش گشته است؟يا اينكه هنوز هم ابر چشمان مبارك پدر باراني است؟ ديروز گذشت و عزا هم تمام شد؟ يا كشتي قلب پدر هم چنان به خون نشسته است؟ چه كنيم براي تسلّايش؟ چه ميتوانيم بگوييم كه مصيبت درياست و توانايي سخن ما قطره ... امّا ... ميتوان كاري كرد ... لحظه لحظه دست به دعا بر ميداريم و از خداوند متعال ظهورش را ميخواهيم كه تنها تسلا بر چنين مصيبتي است. و تنها مژده ظهور است كه قلب نازنين پدر را به ساحل زيباي شادي ميرساند. دست به دعا بر ميداريم كه " اللّهمّ عجّل لوليّك الفرج " راستي ... حواسمان باشد پدر رنجديده را بيش از اين نيازاريم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 15:32  توسط محمّد مهدی
|
ميخواهم از تو بگويم اي مهربان ترين ميخواهم از تو بگويم اي كه هم چو ابر بارنده اي و بي دريغ بر همه كس ، و نميگذاري كسي را بي نصيب مگر چتر گرفتگان ميخواهم از تو بگويم اي دوست داشتني ترين اي كه هم چو چشمه اي و گوارا به كام و هر تشنه كام را سيراب ميكني مگر پي سراب رفتگان مي خواهم از تو بگويم اي رحمت تمام اي كه چو خورشيد روشن ميكني و گرم و زنده ميكني جوانه ي اميد را به قلب مگر زير خاك رفتگان اي آنكه همه نيكي از آن توست و زمينيان همه و نه تنها زمينيان كه خلق خدا همه بر سفره تو مينشينند اگر چيزي ميخورند و بر همه كس همچو يك پدر مهرباني ميكني مگر از خانه بيرون رفتگان ميخواهم از تو بگويم عزير دل اي آنكه چشم به راه دوخته اي از پي كودكاني كه بي اذن تو ترك كرده اند خانه را و پي خاك بازي رفته اند و چشمان مباركت مهربان تر از مادري نگران و بي شكيب بي وقفه بر در است و لبان مباركت هم چنان مشغول راز و نياز با خداست خداوندا فرزندم از خانه رفته است و ميبينم آن مارها را كه در پس هر چاله اي مخفيانه كمين گرفته اند خداوندا فرزندم از خانه رفته است و ميبينم سراب ها را پشت هم خدايا كودكم تشنه بود و رفت راه خانه را دوباره به او نشان بده. نكند گرگي آدم نما او را ربوده و بر جمع درندگان برد خداوندا فرزندم از خانه رفته است ... خدايا گرسنه بود و رفت نكند چيزهايي از زمين بردارد و بر دهان گذارد او ميديدم كه چگونه ابليس با جمع ياوران دانه سمي همه جا پخش ميكنند قربان قلب نازنينت بياساي اندكي او خود بدون اذن تو از خانه رفته است بارها بدو گفته بودي عاقبت، ولي ميدانم بي شك پاسخ ميدهي: " چه كنم او كودك من است ..." آرام جان، اي كه بر همگان چون برادري قربان قلب پاك تو شوم اي مهربانترين اي كه بر همگان دوستي و رفيق اي رئوف ، اي شفيق ميخواهم از تو بگويم اي اميد ما اي كه بر عدالت ، تو محوري هر چه بگويم باز هم كم است اي مهربانترين دست مرا بگير اي كه بر دل رنج كشيده ات كوه ماتم است چه كنم براي تو ؟ كاري بگو پدر و ميشنوم نداي تو را كه مهربان ميگويي ام با صوتي حزين چاره دردهاي من دعاي زياد است و غصه ام ياور كم است اي بر بندگان چون دوست چون رفيق ما هم به جمع دعا گويان ميرويم و باز با التماس و سوز جگر با آه هايي از درون با اضطرار و رنج سوي بي نياز ميبريم كاسه نياز با استغاثه و صد سوز و التجا " مولاي بي نياز ربّ العالَمين تو بينايي بر هر چه درد است و رنج است و غم و چاره همه در پيشگاه توست اي بخشنده ي رحيم عجّل لوليّك الفرج اي مهربان خدا "
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 14:32  توسط محمّد مهدی
|
صحنه اوّل : رحمةٌ لِلْعالَمين ، رحمت و مهرباني بر تمام جهانيان ، از اين دنياي فاني رخت بر بسته است. امور مربوط به خاكسپاري اش به تازگي تمام شده خانواده اي غم زده ... در خانه وحي و چه قدر غريب اند عدّه اي ناجوانمرد گرد هم آمده اند و به سوي اين خانه ميآيند هريك چيزي در دست دارد چند نفري هيزم يكي آتش يكي تازيانه و بعضي شمشير ... زمين و زمان در ولوله و اضطراب است حتّي خاك مدينه قومي وحشي ... و فريادي از گلويي بر ميآيد :" يا علي بيرون بيايد يا خانه را با اهلش آتش ميزنم" و ملكوتيان لعن ابدي را نثارش ميكنند و زمينيان ... يكي پاسخ ميدهد:" وَ فاطِمَةُ فيها " و فاطمه درون آن (خانه) است. و همو كه ملعون ملكوتيان است فرياد زد:" وَ اِن " خوب باشد. دخت پيغمبر يگانه ي هستي سرور زنان عالم آنكه دستش بوسه گاه پيامبر است و منزل اش محل رفت و آمد ملائكه صدّيقه و طاهره و معصومه خداوند به رضايتش راضي است و از غضبش مغضوب و هر كه او را بيازارد خدا را آزرده همه را خوب ميدانست و ادعا ميكرد صحابه و همنشين پيامبر است و فرياد زد : " خوب باشد" رذيلت تا كجا ... اين است اجر رسالت پيامبر اين است پاداش هدايت او اين است تسليت گويي به دخترش در فقدان پدر ... و در خانه را به آتش كشيد و بر در خانه كوبيد و چنان ضربتي كه در شكست و ميخ در پهلوي يگانه در عالم امكان را شكافت و طفل شش ماهه اي كه سقط شد ... و همچنان در خانه در شعله هاي آتش ميسوخت و علي (عليه السلام) ... بايد صبر ميكرد و صبر ميكرد صحنه دوّم
اينجا سامرا است. منزل شخصي امام زمان(عج) . و اين هم جنايتي از همان نوع :
آنجا درب خانه بود و اينجا كل خانه و نزديك بودن اين جنايت با سالگرد آن فاجعه عجيب نيست و مهدي (عج) بايد صبر كند و صبر كند ... يا صاحب الزّمان تسليتت باد عزيزتر از جانمان ظهور نزديك است فداي اشك چشمانت ظهور ان شاء الله نزديك است. آن قدر دعا ميكنيم و به خداوند التماس ميكنيم تا بر ما رحم آورد و ظهورتان را مقدّر فرمايد اللّهمّ عجّل لوليّك الفرج اللّهمّ عجّل لوليّك الفرج اللّهمّ عجّل لوليّك الفرج اللّهمّ عجّل لوليّك الفرج اللّهمّ عجّل لوليّك الفرج ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:37  توسط محمّد مهدی
|
دلم گرفته مولا امروز خيلي ها را ديدم غريبه و آشنا و صداي افراد زيادي را شنيدم خيلي جاها رفتم به خيلي افراد سر زدم روز شلوغي بود هر روز،شلوغ است همه جا شلوغ است دلم از اين همه شلوغي گرفته شايد خيلي ها بگويند :" شلوغي كه دلگير نيست . تنهايي است كه باعث دلتنگي ميشود" امّا دل من از شلوغي گرفته عزيز تر از جانم براي اين دلگيرم كه خيلي ها را ديدم و شناختم و بر بسياري سلام كردم و با بسياري گفتگو كردم آخر آرام جانم " عزيزٌ علَيَّ اَنْ اَرَي الخَلْقَ وَ لا تُري " بر من سنگين و درد آور است كه همه را ميبينم امّا ديده نميشوي " وَ لا اَسمَعُ لَكَ حَسيساً وَ لا نَجوي " و از تو زمزمه و نجوايي به گوشم نميرسد بابا جان دلم برايت تنگ است. ميبينيمت و سلاممان ميكني و در كوچه هاي شهر هايمان قدم مباركت را ميگذاري و با نشستن بر فرشهايمان تبركشان ميكني امّا ... نميشناسيمت حيف است. خيلي حيف است. اين است كه دلگير است. كه در اين شلوغي مولايمان را ميبينيم امّا نميشناسيم. پدر جان دلم گرفته. مهربانترين امروز هم دلت از كارهاي من شكست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:6  توسط محمّد مهدی
|
اي منتقم پهلوي بشكسته زهرا تا چند بگويند علي يار ندارد ؟ بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد گل تاب فشار در و ديوار ندارد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 18:0  توسط محمّد مهدی
|
سلام بر برترين خلق جهان و برترين آدميان آنكه چون عطر گل، از ديدگان مردمان پنهان و ناديدني گشته،امّا يادش زيباترين يادها و حضورش دلنشين ترين حضور هاست. سلام بر مولاي مهربان،امام و سرور و پيشواي عالميان،نيكترين نيكان و پاكترين پاكان آنكه بر مردمان از پدر مهربانتر و از مادر دلسوزتر و از دوست صميمي تر است آنكه چون پاكترين و مهربانترين و نيك ترين و عادل ترين است در قلبهاي پاك،دوست داشتني ترين است. آنكه كريم كريمان،بخشنده و مهربان،ياور مظلومان و فريادرس بيپناهان است. سلام بر مهدي آنكه ظهورش وعده حتمي الهي است در فراگيري عدل و نزول بي دريغ نعمت و برقراري امنيت. آنكه در حكومتش طفلان خردسال با مار هم بازي شوند و آدميان چون برادران هم خون گردند و گرگها با آهوان همزيستي پيشه كنند. آنكه سرچشمه هر خوبي و معدن هر خير و بركت و نيكي است سلام بر مهدي بهار آدميان و موعود يگانه و بي همتاي تمام دوران و سلامي بر شما كه كبوتر قلبتان را به باغ محبتش روانه داشته ايد و در باغ ولايتش آشيان داده ايد. سلام بر شما دلسوختگان غيبتش و بي قراران وصالش شمايي كه در اين سيلاب بلاي زمانه ، مهرش ، اين زيباترين گوهر هستي را ،در قلب خويش محفوظ ميداريد و از دست اندازي دزدان و غارتگران ايمن به محفل دلسوختگان دوري از اين بي نظير هستي خوش آمديد.عزيزان مقدمتان گل باران باد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 15:41  توسط محمّد مهدی
|
روزي دگر شروع شد از خواب برخاستيم بر تك تك اهل خانه سلام كرديم به كارهاي هر روزه مشغول شديم به راه افتاديم و بازهم ميدويم در راه خيلي ها را ميشناسيم به تمامشان سلام ميكنيم چرا كه حداقل ادب،چنين حكم ميكند و گاه احوالپرسي اي و از ديدن بعضي ها هم خوشحال ميشويم راستي ... امروز بر مهربانترين پدر و دلسوز تر از مادر سلام كرديم؟ نكند امروز هم بي ادب بوده ايم؟ نكند حداقل ادب را هم در مورد پدر رعايت نكرديم؟ نكند ... هنوز دير نشده سلامي و دعايي السلام عليك يا صاحب الزّمان سلام بر شما مولاي مهربان عجّل الله فرجك و سهّل مخرجك و قرّب زمانك و كثّر اعوانك و انصارك خداوند فرجتان را تعجيل فرمايد و خروجتان از مصيبت غيبت را آسان و زمان حكومت سراسر عدل و داد و نيكي و خوبي شما را نزديك گرداند و دوستان و ياورانتان را زياد فرمايد هنوز هم فرصت باقيست خدا كند امروز هم دلش نشكسته باشد فداي قلب مهربانش ... سلام را با هديه اي تقديمش ميكنيم تا شايد بي ادبي خويش را جبران نموده باشيم صلواتي بر جدّ بزرگوارش و پدران مهربانش و وجود نازنينش و آرزو و دعايي براي تعجيل فرجش اللّهم صلّي علي محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم. چه گل زيبا و خشبويي است ... اين گل را نيز همراه سلام تقديمش ميكنيم راستي... حواسمان باشد باز هم امروز هم در خاك بازي هاي كودكانه مان و در بازي با اسباب بازي هايمان خاطرش را از ياد نبريم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:25  توسط محمّد مهدی
|
باز هم روزي دگر به غروب گراييد و ما خسته خسته از حرف زدن ها خسته از خاك بازي هاي هر روزه خسته از بازي با دوستان خسته از اسباب بازي ها خسته از سر و صداها و دويدن ها و خسته از شكستن شيشه همسايه با لباسها و دستهاي خاكي با يكديگر وعده بازي فردا را ميگذاريم فردا ... همين جا ...ساعت ... دير نكني ها و به خانه بر ميگرديم و هوا كم كم تاريك ميشود باز هم... امروز هم ... باز هم پدر از كوچه گذر كرد و ما سرگرم بازي متوجه اش نشديم امروز هم پاسخ سلامش را نداديم و باز هم نشناختيمش و امروز هم دلش از غفلت ما شكست و از خاك آلودگي ما رنجيد و باز هم ما آرام به خواب ميرويم و امشب هم مولاي مهربان با چشماني اشك آلود و با قلبي شكسته و نگران از خداوند برايمان طلب بخشش ميكند و ما امروز هم، مثل ديروز، دعا براي پدر يادمان رفت و باز هم دلمان از دوري اش تنگ نشد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 18:41  توسط محمّد مهدی
|
اگر پدري غمگين باشد فرزندانش چگونه برخورد ميكنند؟ اگر غم پدر بابت عزاي عزيزي باشد چگونه رفتار ميكنند؟ و اگر پدر غم از دست دادن مادر داشته باشد و عزادار مادر باشد چگونه؟ بديهي است اگر فرزندي پدرش را دوست داشته باشد وقتي پدر عزادار است بيشتر مراعات حال پدر را ميكند. هر حرفي را به پدر نميزند.هر كاري را نميكند. و مهمتر از همه تمام حواس خود را معطوف به اين مسئله ميكند كه مبادا دل پدر را بشكند و او هم غمي بر غم دل پدر بيفزايد. مبادا پدر از او هم برنجد. با خود فكر ميكند:" پدر الان داغ دار است نبايد رنجاندش. بايد مراعات حالش را كرد. نبايد كاري كه ناراحتش ميكند را انجام داد" و ... اكنون مهربانترين پدر و دلسوز تر از مادر بر ما ،امام زمان (عج) عزادار مادرند و داغ دار اين مصيبت عظيم ، كه كمر فلك را ميشكند. بياييد مراعات حال پدر را بكنيم و در برابر ديدگان مباركش آنچه ميرنجاندش و آنچه قلب مباركش را به درد ميآورد انجام ندهيم. و چه چيز بيشتر از گناه و خطا او را ميرنجاند؟ بياييد مراعات پدر داغديده سراسر نورانيت و معنويت و پاكي و نيكي خويش را بنماييم و حالا كه دوستش داريم براي رفع غمهايش دعا كنيم از همين لحظه : " اللّهم عجّل لوليّك الفرج "
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 18:19  توسط محمّد مهدی
|
روزگار است و مشكلاتش مشكلي پيش آمده ... اين يكي خيلي سخت است. تنهايي نميشود حلش كرد در توانمان نيست چه كنيم؟ طبق معمول اين در و آن در زدن ... از اين فرد ميخواهيم كمكمان كند پيش آن يكي آبرو گرو ميگذاريم جلوي ديگري سر خم ميكنيم باز هم "نه" ميشنويم در آخر به سراغ آخرين فردي كه به فكرمان ميرسد هم ميرويم آخري است و بدترين آنها بهره اي از جوانمردي نبرده آنچه از غرور برايمان مانده را هم ميشكنيم امّا ... دست رد به سينه مان ميزند. ما مانده ايم و مشكل تك و تنها خسته و نا اميد مستاصل شده ايم هيچ چيز برايمان نمانده حتي غرور ... غمگين و دلسرد نشسته ايم كه فردي ميآيد از آقايي سخن ميگويد فردي كه در همين نزديكي است و درب خانه اش به روي همه باز است و ميگويد بسيار بسيار توانگر است ميگويد تا به حال مشكل افراد زيادي را حل كرده است و ميگويد بسيار مهربان و بخشنده و كريم است و جوانمرد دريغ نميكند دست رد بر سينه نيازمندان نميزند آبرو حفظ ميكند نميگذارد خجلت زدهاش باشي و ميگويد راز نگه ميدارد نور تازه اي به قلبمان ميتابد كمي فكر ميكنيم ... با خود ميگوييم: " ميگويد توانگر است ميگويد مهربان است ميگويد بخشنده است ميگويد جوانمرد است ميگويد آبرو نگه ميدارد ... بايد رفت و سري زد " بي معطّلي نشاني را از او ميگيريم و حركت ميكنيم به كوچه اي كه گفته است ميرسيم تا به حال تمام نشاني ها درست بوده به در خانه ميرسيم باز است ... و بسياري با اشتياق به سوي اين خانه ميشتابند و از در وارد خانه ميشوند آرام آرام وارد ميشويم آقايي بالاي مجلس نشسته و همه احترامش ميكنند جلوتر ميرويم لبخند مهربانانهاي بر لب دارد و به ما مينگرد لبخند و نگاهش چه قدر ما را ياد پدر مياندازد خسته ايم از جستجو و اين در و آن در زدن و از راه ميفرمايد : اندكي استراحت كن كه از راه دوري آمدهاي مينشينيم و نفسي تازه ميكنيم با اولين نفس انگار باري از دوشمان برداشته ميشود و تمام خستگي ها از وجودمان به در ميرود نه فقط جسممان كه گويي روحمان هم آرام ميگيرد دوباره به سويش ميرويم با روي باز ميپرسد :" حاجتت چيست " ميگوييم. بدون سؤالي ميدهد به دور و بر مينگريم راست ميگفتند آن قدر پنهاني عطا كرده كه هيچ كس در دور و برمان متوجه نشده است شاد ميشويم احترامش ميكنيم و به سوي منزل ميشتابيم بايد توصيفات اين آقاي بخشنده و كريم را براي ديگران هم بازگو كنيم بايد نشانش را به ديگران هم بدهيم و دردل افسوس ميخوريم و هزاران افسوس كه تا كنون نشناخته بوديمش و تاكنون به منزلش نشتافتهايم با خود فكر ميكنيم و آه ميكشيم چه قدر سر به پيش لئيمان خم كردهايم چه قدر آبرو گرو گذاشتهايم چه قدر از سرمايه اعتبار خرج كردهايم و چه قدر شيشه غرور را خرد كردهايم ولي دست رد به سينه مان زدهاند براي تمام مدتي كه نميشناختيمش آه ميكشيم ولي بسيار خوشحاليم بسيار كه از هم اكنون چنين آقايي را ميشناسيم راستي ... اگر بار ديگر مشكلي برايمان پيش آيد هر قدر كوچك ، هر قدر ناچيز به در خانه شخص ديگري ميرويم؟ اگر هر بار كه به در خانه اش برويم همان روي باز را ببينيم و همان لطف و مهرباني و كرم را وقتي مسئله اي برايمان رخ داد هر مسئله اي به فكرمان هم خطور ميكند كه براي رفع مشكل سراغ كسي ديگر برويم؟ ديگر يك لحظه هم اين در و آن در ميزنيم؟ جاي ديگري ميرويم؟ و ما چنين آقايي را ميشناسيم و ميدانيم و حس كردهايم كه اين آقا از هر كريمي بزرگوارتر از هر بخشندهاي مهربانتر و از توانگري رازنگه دار تر است. راه خانه اش را هم بلديم خيلي نزديك است مگر آنكه ما دور شده باشيم ولي باز هم نزديك است نزديك تر از آنكه تصور كنيم كافي است مرغ دل را روانه كويش كني و از عمق جان صدايش كني و چه قدر نام و القابش زيباست مهدي بقيّة الله صاحب الزّمان و حس ميكني كه وقتي متوجه اش شدهاي نگاه پدرانه اش را سوي تو معطوف ساخته است و آن وقت است كه بر در خانه كرمش رسيدهاي كافي است بخواهي ... دريغ نميكند مگر صلاح در آن نباشد كه او علاوه بر كرم علم هم دارد و گاه از لطفش نميدهد ولي ... تا به حال چند بار به در خانه اش رفتهايم؟ يادمان هست تا به حال چند بار اين در و آن در زدهايم؟ اين قدر معرفت داشته ايم كه لا اقل وقتي از همه جا نا اميد شديم به در خانه بابا برويم؟ آن قدر به فكرش بوده ايم كه لا اقل در وقت مشكلاتمان يادش كنيم؟ بسيار حاجت روايمان كرده است بار ديگر سراغش رفتهايم؟ يا باز هم دربدري پيشه كردهايم؟ چه قدر ناجوانمردانه با اين آقا برخورد كرده ايم اما دير نشده ... او مهربان است و كريم و بزرگوار آقاست و آقا منش بارها دل دريايي اش را شكسته ايم امّا آنقدر بزرگوار است كه به رويمان نميآورد و باز هم مهربانانه نگاهمان ميكند مهرباني اش آنقدر بي انتهاست كه مانند پدري كه فرزندش در سختي افتاده نگران است و منتظر كه پيشش برويم و صدايش بزنيم برويم پدر منتظر است برويم ... برويم ... وقتي بر آستان كرمش وارد شديم سلام يادمان نرود و همه جا آستان لطف و كرم و بخشايش اوست السلام عليك يا صاحب الزّمان امّا نبايد نمك خورد و نمكدان شكست دعا براي رفع مشكل پدر فراموش نشود و بايد بسيار و هر لحظه دعا كرد اللّهم عجّل لوليّك الفرج
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:4  توسط محمّد مهدی
|
اگر كسي را دوست داشته باشيم، چگونه محبت خود را به او نشان ميدهيم؟ كمي فكر كنيم … علاقه خود رو به صورت زباني بيان ميكنيم هميشه با روي خوش با فرد مورد علاقه خود برخورد ميكنيم سعي ميكنيم هميشه به گونه اي رفتار كنيم كه از ما راضي و خشنود باشد طاقت ديدن غم و ناراحتياش را نداريم چه رسد به اينكه خود او را برنجانيم. هميشه به يادش هستيم.نه تنها لحظه اي فكر كردن به او را رها نميكنيم،كه يادش آرامش بخش ماست و همدم لحظات ما. با اينكه جسمش در كنارما نيست،گاهي حضورش را حس ميكنيم اگر دلمان از حوادث دوران بگيرد،با او درددل ميكنيم و اگر علاقه مان به آن فرد بسيار زياد باشد براي باز كردن سفره دل سراغ كس ديگري نميرويم از شادي اش شاد و از ناراحتي و غم اش ناراحت و غمگين ميشويم به مناسبت هاي مختلف، هديه اي هرچند كوچك تقديمش ميكنيم … اما هديه … تا به حال از كسي هديه دريافت كردهايد؟ مطمئنّاً چه احساسي به شما دست داده است؟ هديه هر چه قدر هم كوچك باشد، هديه گيرنده را شاد ميكند و هرچه قدر دادن هديه با خلوص بيشتر و از روي علاقه بيشتر باشد، شادي اي كه در طرف مقابل ايجاد ميشود بيشتر و بادوامتر است. ممكن است براي هر كسي اتفاق افتاده باشد كه هديه اي كوچك دريافت كرده و آن را هيچگاه از خود جدا نكرده باشد و اين هديه كوچك از ميليونها ثروت دنيا هم برايش ارزشمندتر باشد. چه بسيار كه يك روز تلخ و ناراحت كننده،با دريافت هديه اي از يك دوست،تبديل به يك خاطره خوش و به يادماندني شده است راستي چرا؟ چه چيزي در هديه است كه چنين اثري دارد؟ هديه هرقدر هم كوچك باشد،يك نشانه است.نشانه علاقه اي قلبي و محبتي زياد.نشانه دوست داشتن.علاقه اي كه با گذشت روزها كمرنگ نشده .نشانه اينكه به ياد او در ذهنمان جاريست و حوادث دوران يادش را از ذهنمان نربوده است. بسياري از ما كودك خردسالي را ديدهايم كه وقتي روز پدر نزديك ميشود و ميبيند كه پولي ندارد كه هديه اي خريداري كند دست به كار شده و كاغذي بر ميدارد و مداد رنگي ها را پخش كرده و شروع به كشيدن نقاشي ميكند.و زيباترين نقاشي اي كه ميتواند را،براي پدر ميكشد. اين نقاشي چه قدر ارزش مادي دارد؟ هيچ.فقط يك كاغذ رنگي است با خطوطي كج و معوج.شايد اگر اين نقاشي را به سبزي فروش بدهيم سبزي هم در آن نپيچد. ولي اين نقاشي براي پدر بسيار عزيز است. مدتها آن را نگاه ميكند و بعد در گوشه اي محفظ نگهداري اش ميكند تا كوچكترين آسيب و گزندي به آن نرسد. چرا؟ زيرا نشان از خيلي چيزها دارد.كودك خردسال با اين نقاشي بيان كرده است : " پدر جان درست است كه چيزي در بساط ندارم و حتي مداد رنگي هايي كه با آنها اين نقاشي را برايت كشيده ام هم تو برايم خريده اي و كاغذ آن را هم از اتاق خودت برداشتهام ، اما يادت از ذهنم نرفته و عشقت در قلبم جاريست. در روزمرگي زمانه و حوادث پي در پي آن و در بازي هاي هر روزه با همسالان در خاك و خل كوچه،فراموشت نكرده ام و علاقه ام به خرده ريزهاي دنيا و مشغول شدن به آنها، جاي علاقه به تو را در قلبم نگرفته است.من به يادت بوده ام و هستم." و بالاخره با تلاشي كه در جهت هرچه بهتر كردن نقاشي كرده است با زبان بي زباني فرياد زده است: "پدر جان دوستت دارم" اين نشانه ها و اين صحبتهاست كه باعث ميشود پدر با ديدن اين كاغذ شاد شود و اين خطوط كج و معوج برايش ارزشمند گردد. راستي ... امام زمان (عج) پدري هستند بسيار بسيار دلسوز و مهربان،بزرگوار و بخشنده، و ايشان درياي لطف و كرم و عطوفتند. ما نيز اين امام عزيز خويش و پدر رئوف خويش را دوست داريم. چگونه ميتوانيم دل در گروش نداشته باشيم وقتي بدانيم او دائم به فكر ماست و مراقب حالات ما؟ چگونه ميتوانيم دوستش نداشته باشيم وقتي بدانيم او براي سبك شدن بار سنگين گناهان ما دست به دعا برميدارد؟ چگونه دل اسير كويش نميگردد اگر بدانيم او در همه حال حاضر است و ناظر، شنواست و بينا و بدانيم كه آن قدر بزرگوار و با محبت و كريم است كه وقتي صدايش ميكنيم،مهربانانه،گوش فرا ميدهد؟ چگونه ميتوانيم دل را دائم به طواف كعبه وجودش نفرستيم اگر بدانيم هرگاه از او ياري ميخواهيم بدون چشم داشتي ياري مان ميدهد، مگر اذن الهي مانع شود، و در اين صورت نيز قلب مباركش غصه دار ميگردد چرا كه كريم است و از خاندان كرامت و بزرگواري و بخشندگي، و چون اويي،به نيكي و احسانش چونان مينگرد گويي در حال انجام واجبي است، و سخت است برايش كه كاسه گدايي اي از در خانه اش خالي برگردد و درخواستي را بي پاسخ بگذارد؟ آري اين گونه است امام عزيز ما و ميدانيم اينگونه است و با جان و دل دوستش داريم. اما ... تا به حال چه قدر به ياد پدر بودهايم؟ تا به حال چند بار علاقه خود را به او نشان دادهايم؟ در حد يك كودك خردسال براي ابراز علاقه قلبي خود تلاش كردهايم؟ گفتنش سخت است اما... نكند خاك بازي هاي روزانه همراه همسالان و هم بازي ها، ياد او را از ذهنمان برده باشد؟ نكند در بازي با اسباب بازي هاي اين دنيا روزمان شب شده باشد و متوجه نشده باشيم كه پدر از كنارمان رد شده است و سلاممان كرده؟ راستي امروز جواب سلام پدر را داديم؟ يادمان نيست ... مشغول بازي بودهايم. نكند دلش شكسته باشد؟ شايد بشود با هديه اي دلش را شاد كنيم آري ... هديه راه خوبي است. نشانه محبت است و بيانگر احساس. اما به پدر چه تقديم كنيم ؟ ما كه دربرابر عظمتش و در مقايسه با دارايي اش چيزي نداريم. كه " بِيُمنِهِ رُزِقَ الْوَرِي " به يمن و مباركي او (از صدقه سر ايشان) به خلايق روزي داده ميشود اما او بزرگوار است و مهربان، و بي شك چون سليمان، ران ملخي را هم از ما، موران ميپذيرد. هديه، هديه است و نشانگر محبت اما چه تقديمش كنيم؟ چه بهتر كه هديه مان معنوي باشد چرا كه او خود ساسر نور و معنويّت است و هدايت و عبوديّت اما ما كجا و شأن و مقام او كجا ... بهترين چيزي كه ميتوان تقديمش كرد عبادت و ثواب است كه بي شك ميپسندد. اما چه عبادتي كه ارزش تقديم به او را داشته باشد؟ صلوات،آري صلوات خوب است و ثوابش بي حد. بياييد از همين لحظه صلواتي بر جدش و پدرانش و خودش بفرستيم و ثوابش را تقديم اين مهربانترين پدر كنيم و با اين هديه كه در برابر عظمتش و نورانيتش و معنويتش ناچيز است خدمتش عرضه داريم : " آرام جانم من با ديگران فرق دارم.من دوستت دارم و ياد تو در ذهن من جاريست. غبار بازيچه هاي دنيا نتوانسته مانع تابش نور محبتت به آينه زنگار گرفته قلبم شود. من با كودكاني كه در بازي با اسباب بازي هايشان تو را فراموش كردهاند فرق دارم" و به وسيله اخلاصي كه در انجام عبادتي كه ميخواهيم تقديمش كنيم با ذره ذره وجود به پيشگاهش عرضه داريم : " پدر عزيزم ، مهربانترين، دوستت دارم". از همين لحظه غنچه گل صلواتي تقديمش كنيم: " اللّهم صلّي علي محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم" و در دل نيّت كنيم: خداوندا ثوابش را به وجود مقدّس مولايمان تقديم فرما
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 15:18  توسط محمّد مهدی
|
سلام بر شما مولا جان يا صاحب الزّمان پدر جان جوابم نميدهي؟ رو از من بر نگردان فداي روي ماهت عزيز قلبم نگو دروغ ميگويم نگو لاف دوست داشتن ميزنم پدر جان فداي آفتاب رويت رو از من برنگردان خودت خوب ميداني آرام جانم بي آفتاب رويت روزگارم بسيار تاريك است قربانت گردم جان خودم سوگند روي گفتگو ندارم ميدانم ميدانم دوباره قلب نازنينت را شكسته ام ميدانم دوباره خلاف ميلت رفتار كرده ام ميدانم دوباره ... نه عزيز زهرا نگو نگو باز از چشمان بينايت شرم نكرده ام پدر جان نگاه كن ... مولا جان بنگر ... دوباره به آستانت برگشته ام. اگر تو پناهم ندهي كجا بروم بابا؟ در اين سيلاب بلا جز درگاه تو به كجا رو كنم پدر و به كدامين دستگيره چنگ زنم؟ بابا جان باز هم مرا بپذير كه در اين طوفان بلا همه جا سنگ سرگشتگي و گمراهي ميبارد. پدر جان اي مهربانترين مرا ميبخشي؟ به خاك پايت قسم روي عذرخواهي ندارم تنها درياي مهرباني و لطف و كرم و عطوفت و رأفت و بخشندگي ات جسارت سخن گفتنم داده است اي گوهر بي مانند مرا ببخش عزيز زهرا (سلام الله عليها) پدر جان اين بار ديگر ناسپاسي نميكنم ديگر در پيش چشمانت بر خلاف رضايتت عمل نميكنم بابا ... ميبخشي ام؟ ديگر دلت را نميشكنم قربان كرمت ... ديگر ... يك دنيا ممنونم قول ميدهم اينبار ديگر از سر سفره كرمت بر نخيزم مهربان من ميدانم شرمنده ترم نكن يادم هست ... فراموش نكردهام دفعههاي قبل هم خودم برخاسته بودم يادم هست عمري بر سر سفرهات نشستم و آخر نمكدان شكستم و ناسپاسانه بلند شدم و تو اي لطف بي مانند به جاي خشم و غضب از ناسپاسي ام و سعي در مجازاتم چه قدر نگران شدي مولا. چه طور گوشهاي ناشنوايم صداي تپش قلب نگرانت را نشنيد؟ فداي قلب نگرانت امام زمانم ... ميديدي ميديدي كه گرگها چه حريصانه در كميناند و چه دامها كه گسترانده شده و من چه قدر كور بودم كه نديدم پدر شرمنده ام بابا شرمنده ام. بابا جان، اي مهربانترين پدر و دلسوز تر از مادر خسته ام پدر خيلي خسته ام ... خيلي خسته ... راستي ... پدر جان تو مرا بخشيدي. ولي خداي متعال چه؟ نكند به جاي رحمت، به عدلش با من رفتاركند ... باباي مهربان برايم دعا ميكني؟ ميترسم پدر جان يا اَبانا اِسْتَغْفِر لَنا ذُنوبَنا اِنّا كُنّا خاطِئين پدرجان از گناهانمان در پيشگاه خداوند برايمان طلب بخشش كن كه خطا كار بودهايم (سوره يوسف آيه 97) ميدانم كه جسارت بالايي است اما چه كنم كه به درياي رحمت وارد شده ام و ميخواهم كاسه گدايي را هرچه پرتر كنم و تو هم كريم كريمان عالمي و از روا كردن حاجت مستمندان خوشنود ميشوي پس بهترين همدم كرم كن و دعايم كن پدر ... بار گناهان شانه هايم را آزرده و كمرم را شكسته دعايم كن پدر. اين بار نمكدان نميشكنم من هم دعا ميكنم كه غمهايت بر طرف شود و قلب نازنينت شاد شود پدر من هم دعايت ميكنم بسيار دعا ميكنم بسيار... اللهم عجّل لوليّك الفرج اللهم عجّل لوليّك الفرج اللهم عجّل لوليّك الفرج ...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 15:51  توسط محمّد مهدی
|
پدر ... دلمان تنگ مادر است كي شب ميشود بابا ؟ شايد امشب بتوانيم مخفيانه بر سر مزار مادر برويم بابا نگو امشب هم نميشود نگو كه غاصبان چشم به ما دوخته اند تا شايد مزار مادر را بيابند بابا بغض راه نفسم را بسته هر وقت به در مينگرم ... هر وقت به ديوار كنار در نگاه ميكنم هر وقت به كوچه پا ميگذارم هر وقت به فاصله بين خانه تا مسجد پيامبر (صلي الله عليه و آله) فكر ميكنم نفسم بند ميآيد برادرم حسن هنوز هم طاقت گذر از كوچه بني هاشم را ندارد اشكش هنوز هم بند نيامده ميگويد در راه رفت مادر دست او را گرفته بود اما در راه برگشت او زير بازوان مادر را گرفته بود هنوز هم صداي ضرب سيلي كه بر صورت مادر نشست در گوشش ميپيچد بابا اجازه بده امشب بر سر مزار مادر برويم ببين بابا كسي موهايم را شانه نزده باشد بابا گريه نميكنم باشد قربانت گردم برايت ميخندم باباي خوبم باشد من ديگر دلت را نميسوزانم چشم ميخندم بابا حالا امشب مرا هم ميبري؟ ميدانم عزيز زينب ميدانم خودت هم چند وقتي است از هراس دشمنان مادر بر سر مزار نرفته اي بابا برادرم هم دلش خيلي تنگ مادر است ... بابا جان اگر امشب نشد پيش مادر برويم مرا بر سر مزار پدربزرگ ميبري؟ ميخواهم با او درد دل كنم ميخواهم بگويم امّتش با ما چه كردند راستي بابا چرا از كل اين مردم مدينه فقط سه چهار نفر به ما سر ميزنند؟ چرا كسي به ما تسليت نگفت؟ ما را يادشان رفته؟ قربانت گردم بابا،جان زينب گريه نكن فهميدم،آرام قلبم مردمي كه به مادر رحم نكردند مرا يادشان باشد؟ ولي اي كاش ما را فراموش ميكردند ولي مادر را نميكشتند بابا گريه نكن باشد؟ اشكهايت را پاك كردم ديگر گريه نكن خواهر را تازه خواباندهام برايش قصه آن روزهايي را گفتم كه پدر بزرگ هر روز صبح اول به ما سلام ميكرد و بعد به كارهايش ميپرداخت قصه روزهايي كه برادرم حسين روي دوش پيامبر مينشست قصه روزي كه پدربزرگ دست مادر را بوسيد را هم برايش گفتم. بابا بازهم گريه كردي كه ... چشم، من هم گريه نميكنم. چشم. بابا شب از نيمه گذشته برويم بابا؟ مرا ميبري؟پدر خوبم مرا هم ببر ميدانم قلبت بسيار دردمند است پس قسمت نميدهم بابا به خاطر خودم مرا ببر ... بابا پدر بزرگ سخن از نهمين فرزند برادرم حسين ميگفت ميگفت او تمام ظلمها را پايان خواهد داد بابا پدربزرگ ميگفت يكي از لقبهايش مهدي است بابا جانم مهدي انتقام خون پامال شده مادر را هم ميگيرد؟ آخر خودم شنيدم مادرم وقتي بر دستانش تازيانه ميزدند او را صدا ميزد ... بابا جانم مهدي كي ميآيد؟ مادر را كه از من گرفتند دلم ميخواهد حداقل راحت بر سر مزار پاكش بروم بابا بلند شو ديگر ... بابا دستت را به من بده تا بلندت كنم بابا جانم چرا دستان خيبر شكنت زخم شده ؟ عزيز زينب جاي زخمهاي طناب است كه هنوز بر روي مچهايت مانده؟ بلند شو پدر، مادر منتظر است ... باشد بابا جان در راه يك كلام هم صحبت نميكنم چشم. بابا ... اشكهايم را پاك ميكني؟
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 15:40  توسط محمّد مهدی
|
نزديك ظهر است مولا جان ياد چه افتاده اي ؟ يا صاحب الزّمان چه رمزي در ظهر است؟ چرا تمام حوادث ناگوار نزديك ظهر اتفاق ميافتد؟ فدايت شوم باز ياد شعله ها افتاده اي؟ يا ميخ خونين؟ قربانت گردم به تازيانه ها كه بر دستان مادر فرود ميآيند فكر نكن ... هرچند ميدانم بودي و ميديدي ميديدي و ميگريستي و ميبيني و ميگريي ... نزديك ظهر است همين لحظات بود همين لحظات بود كه حيوان صفتان عده اي آتش به دست عده اي شمشير بسته و پست ترين و رذل ترين فرد عالم تازيانه به دست بر در خانه هجوم آوردند همين لحظات بود ... خداوندا چه چيز رد خون زهرا بر كوچه هاي مدينه را پاك خواهد كرد؟ يا صاحب الزّمان قربانت گردم كاش ميتوانستم كاري براي تسكين دلت انجام دهم تنها كاري كه از دستم بر ميآيد دعاست اللّهم عجّل لوليك الفرج راستي مولاجان مهربانترين پدر عزيز ترينم ... حضرت زهرا ياور اميرالمؤمنين بود و در اين ياوري همه چيزش را فدا كرد يا صاحب الزّمان شما چند ياور داريد كه به راستي از حريمتان دفاع كنند يك نفر، هست؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:39  توسط محمّد مهدی
|
داشتم فكر ميكردم وقتي ناداناني كه بي غرض آب به آسياب غاصبان ميريزند و كور دلاني كه مغرضانه رو از حقيقت ميپوشانند ميگويند علي (عليه السلام) ياور خلفاي غاصب بوده است چگونه صورت كبود سيلي خورده پهلوي بشكسته و در سوخته را ناديده انگاشتهاند؟ و چگونه گوششان گريه هاي غربت زينب (سلام الله عليها) را نميشنود؟ و چشمهايشان اشك يتيمي حسنين را نميبيند؟ آيا هستي لحظه اي رد خون بر زمين ريختهي حضرت زهرا (سلام الله عليها) از درب شكسته تا مسجد رسول خدا را فراموش خواهد كرد؟ آيا فقدان آلاله رسول (صلي الله عليه و آله) و درب سوخته و ميخ خونين لحظه اي قلب مبارك اميرالمؤمنين را آرام گذاشت؟ لحظه اي بر اين افترا فكر كنيم و بر مصيبتي كه كمر هستي را شكاند خدايا خفاش صفتاني كه از نور حقيقت رو ميگردانند چگونه اين چنين بانويي را ناديده ميگيرند؟ خداوندا بر خودت سوگند اين افترا مصيبتي تازه است بر قلب پدر مهربانمان صاحب الزمان آجرك الله يا اميرالمؤمنين علي (عليك السلام) آجرك الله يا بقيّة الله تسليتت باد علي جان بر مصيبت اين افترا فداي قلبت يا صاحب الزمان ، سرت سلامت مولا، تسليت باد
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:17  توسط محمّد مهدی
|
خدايا همه ميگويند جمعه ها دلگير است و عصر هاي جمعه دلگير تر ميدانيم مولا عصر جمعه دل شما از همه كس بيشتر گرفت وقتي اين جمعه هم اذن نيامد فداي قلب نگرانت مولا اين جمعه نيز باز برايمان دعا كردي؟ در اين غم جانسوز و عزاي كمر شكن هم؟ آخر فدايت شوم غم مادر ديده اي قربانت گردم فدايت شوم اي مهربانترين پدر
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 11:46  توسط محمّد مهدی
|
بي شك مولايمان ولي العصر (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) صاحب الزّمان امام دوران سبب اتصال زمين و آسمان و بهانه نزول بركات خداوند بر زمينيان اكنون به دامان مادر چنگ زده اند و ميگريند و خدا را به مادر قسم ميدهند كه ظهورشان را مقدر فرمايد آري مادر شفيعه محشر است و ميوه دل پيامبر و رضايتش رضايت رسول خداست و خشمش خشم او قربانت گردم مولا در اين حال مصيبت هم ما را فراموش نكرده اي ؟؟؟ جانم فداي خاك پايت اي مهربانتر از مادر بر تمام ما فداي قلبت شوم اندكي بياساي ميترسم. ميترسم زبانم لال اين غم عظيم آسيبي به وجود مباركتان برساند مولا جان كوه غم مصيبت مادر بر قلب رئوفتان كافي است اندكي ذهن را از ما بندگان دور كن و مرواريد اشك را از ستاره چشمانت جاري كن شايد اندكي قلب رنج كشيده ي به خون نشسته ات آرام گيرد اما ... مولا رافتش نيز بيكران است و باز در اين غم بي انتها و اين سوگ ابدي از مادر ، ظهورش را ميخواهد ... پس بياييد ما نيز چون مولاي دلشكسته مان چون پدر خسته ي داغديده ي مهربانمان دست تمنا به سوي آستان گوهر يكدانه خلقت دراز كرده و براي ظهور مولاي بي مثالمان دعا كنيم تا شايد خداوند روي سياه و دل زنگار گرفته مان را به نور زهراي اطهر ناديده انگارد و رحمت خويش را فرو فرستد ... يا صاحب الزّمان كي ميشود به مژده ظهورت قلب مادرت زهرا (سلام الله عليها) آرام گيرد و جاي زخمهاي طناب بر دستان پدرت علي (عليه السلام) التيام يابد كي ميشود خدايا كي... خداوندا تو را به منزلت حضرت زهرا (سلام الله عليها) قسمت ميدهيم به ما رحم آور و ظهور مولايمان را مقدر فرما
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 15:56  توسط محمّد مهدی
|
|
|